آینه جادو

تاملات یک دانشجوی مدیریت رسانه

آینه جادو

تاملات یک دانشجوی مدیریت رسانه

مشخصات بلاگ
آینه جادو

پرده‌ی سینما قاب آینه‌ی ضمیر خود ماست و بنابراین، از این پس رفته رفته جلوه‌های خودآگاهی ما در این آینه ظاهر خواهد شد و به محاکمات آن تحول فرهنگی که در باطن قوم ما رخ داده است خواهد پرداخت. آنچه را که باید اعتراف کرد این است که سایه‌ی منورالفکری قرن نوزدهم بر اذهان بسیاری از روشنفکران و هنرمندان ما حجابی ظلمانی است که اجازه نداده تا آنها بتوانند با «مردم» در سیر تکاملی انقلاب اسلامی همراهی کنند. آنها بدون درکی عمیق از تاریخ و ضرورت‌های آن سعی کرده‌اند که از قبول تقدیر تاریخی انقلاب استنکاف ورزند و لذا، چونان کبکی که سر در برف برده است، خود را نسبت به انقلاب اسلامی و آثار تاریخی و جهانی آن به غفلت زده‌اند و البته انتظاری هم نباید داشت که تحول فرهنگی آرمانی ما به توسط کسانی که اعتقادی به اصل آن ندارند بنیان نهاده شود؛ دوران ظهور هنرمندان نسل انقلاب از این پس فراخواهد رسید و هنر انقلاب برای انجام وظیفه‌ی تاریخی خویش آماده خواهد شد.

اشاره: 

دو نظریه مهم پایان تاریخ از فوکویاما و برخورد تمدن ها از ساموئل هانتینگتون در چند دهه اخیر تاثیر شگرفی بر رسانه های جهان و خصوصا رسانه های غربی نهاده اند به گونه ای که ساختار و نظم نوینی بر اساس این نظریات بر رسانه های جهان اول حاکم شده است. حجم بالایی از تولیدات و زمان این رسانه ها بر نهادینه کردن و اجرایی نمودن این نظریات اختصاص یافته و هر روز فضای حاکم بررسانه های جهان را دگرگون می کند. در این مقاله به بررسی تاثیرات متقابل سه نظریه پایان تاریخ و برخورد تمدن ها و گفتگوی تمدن ها از فضای روابط بین الملل بر رسانه ها که در فضای ارتباطات بین الملل هستند خواهیم پرداخت. 

مقدمه

برای بررسی نسب نظریه های روابط بین الملل سه گانه برخورد تمدن ها، پایان تاریخ و گفتگوی تمدن ها نیاز است که ابتدا نسب این نظریه ها با حوزه فرهنگ و تمدن مشخص گردد و موضع  هر یک در مورد این مسائل تبیین شود تا بتوان به نگاه صحیحی در این باب دست یافت.

مارسل مرل معتقد است وقت آن فرارسیده است که پس از گذار از سه پارادایم یعنی پارادایم سیاسی در قالب قدرت محوری، پارادایم اقتصادی در قالب نظریه های مارکسیسم از یک سو و لیبرالیستها از سوی دیگر و پارادایم مبتنی بر انقلاب تکنولوژیک، اینک بر پایه مسائل فرهنگی به تبیین روابط بین الملل بپردازیم. چنین تبینی از چند زاویه قابل بررسی است.

1 تقسیم بندی جهان به حوزه های فرهنگی: واقعیت آنست که تبیین روابط بین الملل بر پایه قطب های تئوری های روابط بین الملل و فرهنگ هر کدام از تئوری های روابط بین الملل نیز به نحوی نقش فرهنگ بر سیاست خارجی و روابط بین الملل را مورد پذیرش قرار داده اند. در فرآیند نظریه پردازی روابط بین الملل، هر چند توجه اندکی به ابعاد فرهنگی الگوهای رفتاری می شود ، لکن این غفلت لزوما به معنای آن نیست که اعمال و عکس العمل های بازیگران نسبت به رویدادهای گوناگون از عوامل فرهنگی نشات نگیرند قدرت به منزله نادیده گرفتن ابعاد دیگر روابط بین الملل است . مذاهب بزرگ نقش مهمی در تعیین این حوزه ها دارند . حوزه مذهب بودیسم، حوزه اسلام و حوزه مسیحیت ، مؤسس اولین مرز های فرهنگی به شمار می روند. حتی در حوزه مسیحیت نیز حوزه کاتولیسم و ارتودوکس و پروتستانیسم را می توان از هم تفکیک کرد . بر این اساس می توان به آسانی مدعی شد که در دنیای امروز، نقش سیاسی ادیان به عنوان نمادهای فرهنگ ی یک کشور و یا یک منطقه در عرصه سیاسی جهان کاملاً تاثیرگذار است . به عنوان مثال، آیا می توان نقس عوامل دینی را در سیاست خارجی دولت بوش و یا اسرائیل نادیده گرفت .

از طرف دیگر آیا می توان نقش اسلام سیاسی را در منطقه خاورمیانه و حتی در سطح جهان ناچیز دانست؟ این موارد نشان می دهند که یکی از مهم ترین عامل تاثیرگذار در عرصه روابط بین الملل نقش ادیان در مسائل سیاسی و حتی امنیتی جهان است.

2 تقسیم جهان به حوزه ایدئولوژیک : ایدئولوژیها همیشه نقش گسترده ای در روابط بین الملل داشته اند، به شکلی که می توان تاریخ روابط بین الملل را تاریخ رقابت های ایدئولوژی ها دانست . در واقع ایدئولوژی ها مهم ترین عامل تقسیم جهان بوده اند. اولین جلوه جدی چنین تقسیمی را می توان در دهه 1830 در اروپا ملاحظه کرد . به دنبال انقلاب 1830 سه کشور انگلستان، فرانسه و اسپا نیا که پاره ای آزادی های سیاسی و اجتماعی را برای مردم خود به رسمیت شناختند ، در مقابل سه کشور روس و پروس و اتریش که بر اصول اشرافیت و استبداد پای می فشردند قرار گرفتند . در دهه 1930 نیز سه ایدئولوژی کمونیسم، دموکراسی و فاشیسم در برابر یکدیگر قرار گرفتند و ج لوه دیگری از این تقسیم بندی را به نمایش گذاشتند . دوران جنگ سرد نیز اوج رقابت بین ایدئولوژی های لیبرال_دموکراسی و کمونیسم بود که در نهایت با فروپاشی شوروی و برتری غرب به پایان رسید . درحال حاضر نیز عده ای جهان را بر اساس ایدئولوژی ها تقسم بندی می کنند. تقسیم بندی بین کشور های شمال و جنوب و کشمکش بر سر حقوق بشر ، از جمله تقسیم بندی های مبتنی بر ایدئولوژی  است

3 تأثیر فرهنگ بر همگرایی و واگرایی منطقه ای: فرهنگ مشترک یکی از پیش شرط های لازم برای همگرایی منطقه ای است که تج ربه اروپا اهمیت آن را آشکار می سازد. اروپا در مسیر وحدت خود پس از

گذشت از موانع و مشکلات زیاد به این نتیجه رسید که باید از اروپای حقوقدانان و سیاستمداران گذارکرده و به اروپای شهروندان دست یابد، در این صورت وجود جنبه های مشترک فرهنگی ضرورت تام می یابد. همین عامل می تواند به همگرایی در خاورمیانه و آسیای مرکزی نیز کمک کند. در واقع بسیاری از کارشناسان مهم ترین عامل موفقیت همگرای منطقه ای در اروپا را تشابهات فرهنگی دانسته اند؛ در مقابل عدم وجود این شرایط در کشورهای سایر مناطق از جمله مهم ترین عوامل شکست فرایند همگرایی بوده است.

4 نقش کالا های فرهنگی در روابط بین الملل: کالاهای فرهنگی مثل نوار، کاست، ویدئو، فیلم های سینمایی و غیره از نیمه دوم قرن بیستم موضوع مراودات و کشمکش های بین المللی قرار گرفته اند. اولین کشمکش از این نوع در قرارداد بلوم _بیرنز که در سال 1946 بین ایالات متحده آمریکا و فرانسه منعقد گردید منعکس شده است . بر اساس این قرارداد فرانسه مجبور می شد میزان متنابهی از فیلم های آمریکایی را به بهانه جلوگیری از جاذبه تبلیغات کمونیستی به نمایش بگذارد . پس از آن بازار سمعی و در حال حاضر نیز بصری اروپا مورد تهاجم تو لید کنندگان آمریکا قرار گرفت.

نقش برجسته سینمای آمریکا را نمی توان در عرصه روابط بین الملل نادیده گرفت . بسیاری از کارشناسان معتقدند که آمریکایی ها از طریق همین ابزارها ارزش های فرهنگی خود را در سرتاسر جهان میدهند و در نتیجه این امر به اولویت ها سیاسی دیگران شکل می دهند. انتقال در این راستا , میتوان به نظریات جوزف نای در مورد قدرت نرم اشاره نمود که نقش فرهنگ و ارزش های فرهنگی با توجه به  یک کشور را بیشتر از قدرت سخت در عرصه روابط بین الملل امروزی می داند[1]

 

با توجه به مباحث مطرح شده در ادامه به بررسی چگونگی تأثیر فرهنگ بر سیاست خارجی و روابط بین الملل میپردازیم

نسبت تئوری های روابط بین الملل و فرهنگ

تئوری های رئالیستی و نئورئالیستی

نظریه های رئالیسم و نئورئالیسم به عنوان " نظریه های خردگرا" نقطه تمرکزشان بر محور امور سیاسی و امنیتی قرار دارد و به همین دلیل در ظاهر عنایت خاصی به امور فرهنگی ندارند . به عنوان مثال، در مناظره بین رئالیسم و لیبرالیسم در دهه های 20 و 30 مساله اصلی در مورد راه های جلوگیری از جنگ بود رئالیست های اولیه مثل مورگنتا و نیبهور بر این باور بودند که روابط بین الملل مطالعه صلح و جنگ به عنوان مهم ترین پدیده های زندگی انسان است .از نظر آنها راه جلوگیری از جنگ ، توسل به راه کارهایی چون « موازنه قوا » است. در مقابل لیبرال ها با نقد  دیدگاه های رئالیست ها، بر تجارت، گسترش دموکراسی، سازمان ها و نهادهای بین المللی تاکید می نمودند بیلیس، 1383و. همان طور که مشخص است، در این مناظره امور امنیتی، سیاسی و اقتصادی در اولویت هستند و اصولاً توجه خاصی به مسائل فرهنگی نشده است . همین شرایط نیز در مناظره دوم مشاهده می شود. البته در مناظره دوم به دلیل تسلط « رفتارگرایان » و مشاهدات عینیات، عملاً فضا برای مباحث فرهنگی تنگ تر شد. در چنین شرایطی نئورئالیسم با تاکید بر عینیات و عدم توجه به عناصر غیرقابل مشاهده، عملاً متغییرهای فرهنگی را به حاشیه برد.

با این وجود، عده ای از کارشناسان معتقدند هرچند رئالیست ها و نئورئالیست ها تلاش می کنند خود رافارغ از ارزش های فرهنگی نشان دهند، اما عملاً تمامی مباحث مطرح شده آن ها، تحت تاثیر ارزش هایفرهنگی قرار داشته است . بر این اساس تلاش رئالیست ها به شکل اخص و خردگرایان به شکل اعم برای خالی نمودن روابط بین الملل از ارزش های فرهنگی، که از آن تحت عنوان علمی نمودن یاد می شد، صرفاً در ظاهر موفق بوده است . به باور منتقدان رئالیسم، انسان ها در هیچ شرایطی نمی توانند خود را ازارزش های فرهنگی خود رها سازند؛ در نتیجه تمامی بحث های مطرح شده توسط مورگنتا و والتز، به عنوان شناخته شده ترین کارشناسان رئالیسم و نئورئا لیسم عملاً تحت تاثر ارزش های فرهنگی آنها قرار داشته است . به عنوان مثال، باور به بدبودن ذات انسان که از محوری ترین ایده های مورگنتا و رئالیست های اولیه است تحت تاثیر ارزش های فرهنگی مسیحیت قرار دارد . حتی عده ای معتقدند، تاکید والتز بر ساختار نظام بین الملل به عنوان مهم ترین عامل تاثیر بر روابط و سیاست کشورها، همان نقش ذات بد انسان در رئالیسم را ایفا می کند که این امر نشان دهنده تداوم تاثیر ارزش های فرهنگی است. به علاوه عده ای نظریات والتز را در راستای حفظ شرایط موجود به سود کشورهای غربی می دانند؛ همین مساله نشان دهنده تاثیر ارزش ها و منافع کشورهای غربی در نظریات والتز و سایر نظریه پردازان رئالیسم و نئورئالیسم است.[2]

تئوری های لیبرالیستی

نظریات لیبرالیستی بیشتر بر مسائل اقتصادی تاکید دارند . بر این اساس، در مناظره اول آنها تاکید مینمودند بهترین راه جلوگیری از جنگ گسترش تعاملات و ایجاد وابستگی متقابل اقتصادی می باشد. آنها همچنین معتقد بودند نهادها و سازمان های بین المللی می توانند نقش مهمی در ایجاد صلح ایفا نمایند. به همین دلیل، لیبرال های اولیه از جمله طرفداران ایجاد جامعه ملل بودند .(جکسون و سورنسون:1383،139-178 ) همان طور که مشخص است محور توجه لیبرال ها نیز مسائل امنیتی و اقتصادی بوده است و آنها نیز مانند رئالیست ها توجه چندانی به ارزش های فرهنگی ننموده اند. به علاوه تحت تاثیر موفقیت های رئالیسم و شکل گرفتن نظریه والتز، لیبرال ها نیز دست به اصلاحاتی در دیدگاه های خودزدند که در نهایت نظریه آنها نیز به شدت به نئورئالیسم نزدیک شد . به عنوان مثال، آراء و نظریات کوهن و نای شباهت های فراوانی به مباحث نئوواقع گرایان دارد؛ از جمله پذیرش آنارشی و این که دولت مهم ترین بازیگر عرصه روابط بین الملل است در این راستا قرار دارد .

بنابراین لیبرال ها نیز مانند رئالیست ها توجه چندانی به ارزش های فرهنگی ندارند . بر این اساس اکثریت لیبرال ها معتقدند علمی نمودن روابط بین الملل نیازمند کنارگذاشتن ارزشها و متغییرهای غیرعینی فرهنگی است. با این وجود، همان طور که گفت ه شد این کنارگذاری فرهنگ از نظریه روابط بین الملل توسط خردگرایان، که شامل نظریات لیبرالیسم و رئالیسم می شود، صرفاً در سطح نظری بوده است . لیبرال ها نیز به مانند رئالیست ها در نهایت تحت تاثیر ارزش های غربی قرار گرفته اند. تاکید بر لیبرال _دموکراسی به عنوان مهمترین محور تمامی نظریات لیبرالیستی، نشان دهند تاثیرپذیری گسترده این نظریات از ارزش های

غربی است . بنابراین هرچند در چارچوب رئالیسم و لیبرالیسم سعی شد ارزش های فرهنگی با هدف علمی نمودن روابط بین الملل کنار گذاشته شوند، ولی عملاً با توجه به ماهیت انسان به عن وان موجودی فرهنگی این تلاش ناکام ماند.[3]

تئوری های سازه انگاری عرصه تبیین مسائل فرهنگی و هویتی

سازه انگاری درست برخلاف نظریه های خردگرا مدعی است که فرهنگ نقش مهمی در روابط بین الملل دارد . به همین دلیل سازه انگاران یکی از دلایل ناکامی رئالیست ها و لیب را لها را در تجزیه و تحلیل درست مسائل بین المللی در عدم توجه به بخش فرهنگی می دانند. بر این اساس گفته می شود تاکید بیش از حد خردگرایی بر ابعاد عینی روابط بین الملل و نادیده گرفتن ابعاد ذهنی که فرهنگ در قلب آن قرار دارد، باعث بروز مشکلات فراوانی در عرصه روا بط بین الملل در سطح نظری و عملی شده است. از طرف دیگر، سازه انگاران به نقد دیدگاه های پست مدرن می پردازند و تلاش آنها برای کاهش همه چیز به مباحث فرهنگی و گفتمانی را اقدام نادرست دیگری می دانند . به همین دلیل این نظریه پردازان معتقدند می باید ابعاد فرهنگی را در کنار سایر ابعاد سیاسی، اقتصادی و امنیتی مورد توجه در قرار داد تا بدین ترتیب امکان شناخت عمیق تر از روابط بین الملل مهیا گردد.

 در این این راستا، سازه انگاران تلاش دارند تا از طریق راهکارهایی، نقش تمامی متغییرهای مهم را در تحلیل در نظر گیرند . به عنوان مثال، الکساندر ونت معتقد است که عناصر فرهنگی داخلی و بین المللی باعث ایجاد

هویت یک کشور می شوند. به عبارت دیگر، هویت هر کشوری تحت تاثیر ارزش هایی داخلی و بین المللی قرار دارد . همچنین هویت مهم ترین عامل تعریف منافع و در نتیجه سیاست خارجی خاصی می گردد که با هدف تامین آن منافع طرح ریزی و پی گیری می شود. بنابراین از این نظر، فرهنگ یکی از مهم ترین شاخص های تاثیرگذار در عرصه بین الملی است که تاکنون تحت تسلط نظریات خردگرا به آن توجه نشده است.

 

دیدگاهای پست مدرنیستی درباره نقش فرهنگ در روابط بین الملل

اندیشه های جیمز دردریان، رولند رابرتسون، ریچارد اشلی، واکر و مارتین آلبرو از جمله اندیشه های مطرح پست مدرنیستی در مورد نقش فرهنگ در عرصه جهانی می باشند.

جیمز دردریان از جمله متفکران پست مدرن است که با تفکری « شناخت شناسانه » تلاش می کند تا روابط بین الملل و روش ها و مفاهیم بنیادین آن را مورد بازشناسی قرار دهد و با تأملی دوباره در آنها، نوع دیگر از فهم و اداراک را در این زمینه به وجود آورد.

دردریان می کوشد از موضعی مخالف با عقل گرایی و علم گرایی حاکم در روابط بین الملل کلاسیک وارد موضوع شود . دردریان با استناد به مارتین رایت معتقد است که نوع گرایش ضدتئوریک در عالم روابط بین الملل وجود دارد و روابط بین الملل به نوعی در مقابل تئوری و تئوریزه شدن به معنای علمی و رفتارگرایانه آن مقاومت می کند. از دیدگاه او فرهنگ مردمی، دربارة توطئه و دسیسه بین المللی جایگاه « بین متنی » مهمی در مفاهیم و قدرت داشته و در سیاست جهانی نقش مهمی ایفاد کرده است. به عبارت دیگر، وجود فرهنگ مردمی درباره توطئه بین المللی از مسائل حاشیه ای است که کمتر مورد توجه قرار گرفته است، اما در حقیقت اهمیتی بیش از آنچه متن تلقی می شود دارد

رولاند رابرتسون نیز از جمله نویسندگان و متفکرانی است که به فرهنگ به عنوان نماد یکپارچگی جهان جدید می نگرد و از این بابت بررسی وجوه مختلف پدیده جهانی شدن را محور کار خود قرار داده است.

گرچه رابرتسون اندیشه های خود درباره جهانی شدن را نتیجه مطالعاتش در مورد جامعه شناسی مذهب و

توجه به بعد مذهبی زندگی بشر می داند، اما این به معنی مذهبی بودن تفکر او نیست . رابرتسون از مطالعاتش درباره مذهب به فرآیند عمدی آن توجه پیدا کرده که بشریت را به سوی همبستگی و نفوذ اخلاقیات و نرم های مشترک پیش می برد. چیزی که می تواند در نهایت صلحی ماندگار در میان جوامع انسانی متحقق سازد . همچنین ریچارد اشلی و آر . بی. جی واکر از جمله دانشمندانی هستند که « روش شناختی » فرهنگ گرایانه خود به روابط بین الملل را با سیاست بین الملل آغاز می کنند. به عقیده آنان زبان، اصطلاحات و موضوع های نوینی در جهان امروز مطرح شده اند که به رغم اهمیت آنها ، در نگاه کلاسیک روابط بین الملل به عنوان امور حاشیه ای تلقی می شوند. این در حالی است که موضوع ات و اصطلاحات نوین مورد نظر ، از اهمیت بیشتری نسبت به آنچه امور مرکزی و مسائل اصلی تلقی می شوند برخوردارند، اما به دلیل وجود نگاه سنتی و کلاسیک

مورد غفلت قرار می گیرند

مارتین آلبرو نیز از جمله متفکرینی است که تلاش می کند مفهوم جها نی شدن و جهان گرایی را درفضای پست مدرن مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد و نظریه نوینی درباره آن ارائه دهد. وی اندیشه خود را بر دو پایه قرار می دهد و مباحث بعدی خود را بر آن بنا می سازد:

- دوران مدرنیسم به پایان رسیده و زمان اندیشیدن در آن سوی مدرنیسم فرا رسیده است.

- عصر جدیدی آغاز شده که در این عصر نوین ویژگی های متفاوتی وجود دارد و جهان به طور کلی تغییر چهره داده است.

از دیدگاه او عصر جدیدی آغاز شده است که در آن همه چیز از چارچوبه های گذشته خارج شده و در اندازه های جهانی مطرح گشته است . عصر جدید، عصر جهانی ا ست؛ عصری که در آن همه چیز به

گونه ای در اندازه های جهانی و فارغ از حصار گذشته مطرح می گردد. در این عصر جدید انسانیت فی نفسه

حائز اهمیت است نه به عنوان ضرورت مدرنیته و یا حتی مسأله ای جهانی که در گذشته چنین نگاهی وجود داشت.

در آراء مورد بررسی علی رغم وجود تمایزات و اختلافات بسیار چند عنصر مشترک به چشم می خورد:

- لزوم تجدید نظر در بنیاد های علوم کلاسیک اجتماعی که از عصر روشنفکری به عنوان شاخص مدرنیته شناخته شده و مظاهر عقلانیت نوین هستند.

- فرهنگ گرایی شاخصۀ اندیشه های نوین است؛ گویا برای انسان جدید این نکته که چگونه و برای چه باید زندگی کند از اهمیت بالاتری نسبت به دورانهای گذشته برخوردار است.

- در بررسی نظریه ها، واردشدن جهان به یک دوران جدید، موضوع و مسأله ای مشترک و فراگیر است.

فرهنگ عرصه تعامل یا تقابل در روابط بین الملل در یک تقسیم بندی دیگر از ادبیا ت تئوریک روابط بین الملل، برخی اندیشمندان سوای اینکه در چارچوب کدام تئوری در روابط بین الملل نظریه پردازی می کنند، نقش و جایگاه فرهنگ در روابط بین الملل را در دو سر طیف تقابل یا تعامل مورد تحلیل قرار می دهند.[4]

نقش فرهنگ در تئوری های روابط بین الملل

در این قسمت با مبنا قرار دادن چنین دیدگاه هایی به بررسی ارتباط فرهنگ و ادبیات تئوریک روابط بین الملل می پردازیم.

رویکرد های کارکردی به نقش فرهنگ در روابط بین الملل

درحالی که دانشمندان و نویسندگان کلاسیک روابط بین الملل بیشترین تکیه را برای توضیح عوامل موثر در زندگی بین الملل انسان، بر پدیده های سیا سی، امنیتی و اقتصادی می گذارند، گروهی از آنها دریافتند که تنها با توجه به این حوزه ها نمی توان به ژرفای روابط بین ملت ها دست یافت . این گروه از متفکران پاسخ سؤالات خود را در حیطه فرهنگ و مسائل فرهنگی جستجو کردند و بر آن شدند که ضمن پذیرش عوامل مؤثر و عمده سیاسی، امنیتی و اقتصادی توجهی ویژه به مقوله فرهنگ نمایند و این بعد زندگی اجتماعی را در عرصه بین الملل نیز مورد مطالعه قرار دهند. البته متفکران مورد بحث، فرهنگ را زمینه اصلی روابط بین الملل نمی دانند؛ بلکه به آن به عنوان پدیده ای مهم می نگرند که از دید متفکران کلاسیک پنهان مانده است . در واقع، انتقاد اصلی آنها به کسانی است که به نقش فرهنگ در روابط بین الملل بی توجه اند.

یک نمونه قابل تأمل در این گروه نظریه های حی . ام. مایکل نویسنده انگلیسی است . او در کتاب« روابط فرهنگی بین الملل » به تبیین این دیدگاه و نشان دادن نقش پراهمیت فرهنگ در روابط بین الملل می پردازد. از دیدگاه او، امور فرهنگی از جمله مسائلی است که فراتر از دیپلماسی سیاسی جاری هستند و می توانند به عنوان بعد سوم روابط بین الملل مورد توجه قرار گیرند . مایکل برای فرهنگ استفاده ها و فوای دها را بدین صورت نقل می کند:

- روابط فرهنگی به عنوان ابزاری برای صلح : از این دیدگاه روابط فرهنگی امکان مفاهمه را فراهم میآورد و زمینه را برای جلوگیری و پیشگیری از جنگ فراهم می کند

- روابط فرهنگی به عنوان حمایت از دیپلماسی متداول : روابط فرهنگی زمینه ساز و حامی روابط میان دولت ها هستند.

- روابط فرهنگی وسیله ای برای ادارک و مفاهمه بین المللی : روابط فرهنگی این امکان را بوجود م یآورد که ملت های مختلف بیشتر یکدیگر را درک کنند.

- روابط فرهنگی به مثابه تسهیل کننده تجارت: از نظر مایکل تاریخ نشان گر آن است که گسترش تجارت همواره با زمینه سازی فرهنگی و گسترش روابط فرهنگی همراه بوده است .

بینشی کارکردی کنت تامپسون و سوجت موکو نیز در مقاله ای تحت عنوان« دیپلماسی فرهنگی » درباره نقش فرهنگ دارند . آنها نیز در ابتدا بر غفلت از عوام ل مهم فرهنگی در عرصه سیاست خارجی تأکید می کنند و معتقدند که در مطالعات سنتی سیاستمداران، دیپلماسی فرهنگی منزلت چندانی نداشته است. از دیدگاه آنان به جز نقش انقلاب ارتباطات و اطلاعات، دو دلیل عمده برای اهمیت دیپلماسی فرهنگی وجود دارد:

- نخست آنکه با کاهش احت مال درگیری نظامی میان قدرت های بزرگ از اهمیت مسائل نظامی و استراتژیک کاسته شده و مسائلی چون دیپلماسی فرهنگی جایگزین آن شده اند.

- دوم آنکه احتمال درگیری میان قدرت های فروتر افزایش یافته است . روابط فرهنگی می تواند در کاهش سوء تفاهم، جهل و ترس موجود میان این قدرت ها که به تعارض و رویارویی آنها منجر می شود، با توجه به این مسائل، اهمیت دیپلماسی فرهنگی برکمک کند.

این اساس معین می شود و در سه حوزه مستقل خود را نشان می دهد:

- توزیع قدرت در جهان جدید به یک چلچراغ سیاست تشب یه می شود. دوران دوقطبی تمام شده و چین، ژاپن، اروپا و قدرت های اتحادیه های منطقه ای در کنار آمریکا و روسیه به قدرتهای جدید تبدیل شده اند. پیدایش این قدرت های جدید شبکه تازه ای از روابط میان ملتها را به وجود آورده و ملتها برای واردشدن

به این شبکه نیازمند شناخت بیشتر از فرهنگ یکدیگر هستند

- پیدایش نیازهای جدید در عرصه ارتباطات، علوم، تکنولوژی و اطلاعات، ملت ها را ناگزیرمی کند که ارتباطات فرهنگی گسترده ای برقرار کنند. به عبارت دیگر، ملت ها برای حل مسائل و برآورده کردن نیاز های نوین خود، ناگزیر از برقرار ارتباطات وسیع فرهنگی با یکدیگرند .

- دیپلماسی فرهنگی می توانند زمینه ساز شکل گیری نظام جدید بین المللی و به وجود آوردن مفاهیم و

قواعد جدید در عرصه بین المللی باشد . جاافتادن این مفاهیم تنها از طریق دیپلماسی فرهنگی امکان پذیر است. تامپسون و موکو با بررسی نحوه پیگیری و انجام دیپلماسی فرهنگی در کشور هایی چون فرانسه، بریتانیا و آمریکا تشریح می کند که چگونه در مقاطع مختلف تاریخی آنها از فرهنگ برای پیشبرد اهداف خود بهره گرفته اند.

ضمن این که گروهی از نویسندگان بررسی های خود درباره فرهنگ را از مفاهیمی ژرف تر مثل ارتباطات آغاز می کنند این نویسندگان نقش و تأثیر فرهنگ را در برقراری امنیت جهانی و حیطه های مشخص از روابط بین المللی مورد توجه قرار می دهند. دیوید بل نمونه ای از این نویسندگان است که در پی تبیین نقش ارتباطات، فرهنگ و ارزش های جهانی در پدیدآوردن امنیت جهانی است [5]

فرهنگ به عنوان عامل تقابل و تمایز در عرصه بین الملل

در این دیدگاه، ریشه و بنیاد تقابل و رویارویی در عرصه بین المللی را وجود یک تقسیم بندی فکری و فرهنگی میان ما و دیگران می دانند. بر این اساس، آنچه در جهان موجب تعارض می گردد روحیه و نگرش ویژه ای است که هویت ما را از هویت دیگران جدا می کند و این دو را مقابل هم قرار می دهد.

اینکه در گفتمان های مختلف، دوستان در مقابل دشمنان، موافقان در مقابل مخالفان، حامیان درمقابل معترضان، متمدن ها در برابر بربرها، انقلابیون در برابر ضدانقلابیون، با ایمان ها در مقابل بی ایمان ها و ... قرار می گیرند؛ همه اینها ریشه در فرهنگ دوگانه ای دارد که از ابتدا انسان ها را در مقابل یکدیگر قرارمی دهد. آرای علی مزروعی، نظرات مارسل مرل، آرای حمید عنایت، آرای ساموئل هانتینگتون،اندیشه های مکتب گرس در این دیدگاه قرار دارند.

به نظر علی مزروعی تقسیم بندی ما و دیگران بیش از هر چیز ریشه در فرهنگ دارد و این فرهنگ نیز از ادیان توحیدی برخاسته است . در ادیان توحیدی یک خدا وجود دارد و معتقدان به او تنها کسانی هستند که امکان سعادت و بهروزی دارند ؛ این پایه و اساس دو گانگی و دوئیت میان انسانها است . این همان دوگانگی ای است که یهودیت، مسیحیت و اسلام به وجود آورده و در طول تاریخ جهان در صور و اشکال گوناگون باقی مانده است. مارسل مرل نیز از جمله متفکرانی است که تلاش می کند تا فرهنگ را به عنوان عنصر غالب و اصلی در روابط بین المللی معرفی کند البته او در نهایت تبیین کاملی از نحوه اثرگذاری عامل بنیادین فرهنگ در امور جهانی ارائه نمی کند.

از نظر حمید عنایت اختلافات میان اقوام در درجه اول ریشه سیاسی و اقتصادی دارد ، ولی در بسیاری از موارد نیز ریشه فرهنگی پیدا می کند. مثلاً اختلاف می ان تامیلی ها و سینهالی ها در سریلانکا و یا فلمینگ ها و والون ها در بلژیک ریشه فرهنگی دارد ، در حالی که در اختلاف میان اعراب و اسرائیل و یا کاتولیک ها و پروتستان های ایرلند، در اصل اختلاف سیاسی و اقتصادی است ؛ با این وجود عوامل فرهنگی حالت تشدیدکننده و ترکیب شونده در آنها دارند. طبیعی است که در زمان ارائه نظریه حمید عنایت توجه به عامل فرهنگ همچون امروز نبوده است ، اما او تلاش کرده تا به این مورد به گونه یک عامل موثر و محوری بنگرد . ضمن این که، در میان نظریه هایی که به فرهنگ به عنوان عامل تقابل در عرصه جهانی می نگرند، نظریه برخورد تمدن ها که توسط ساموئل هانتینگتون بیان گردیده از اشتهار و اهمیت بیشتری برخوردار است . به همین دلیل واکنش های وسیعی را در مجامع علمی وسیاسی جهان برانگیخته و صدها مقاله، کتاب در بررسی یا نقد آن نگاشته شده وکنفرانس هایی نیز برای بحث درباره به همین دلیل نظریات هانتینگتون در این جا با تفصیل آن برگزار شده است.بیشتری مورد بررسی قرار می گیرد.

هانتینگتون با تعریف تمدن بیان می کند که هویت تمدنی به گونه روزافزونی در آینده اهمیت می یابد، همانطور که درگذشته چنین بوده است . به نظر او غربی ها همچنان مایلند که دولت _ملت، محور روابط بین الملل و امور باشد ؛ اما این محوریت در حال پایان است . همانطور که بخش اعظم تاریخ بشر را تاریخ تمدن ها تشکیل داده است ، از این پس نیز تمدن ها محور مسائل بشری و امور جهانی خواهند بود . از دیدگاه هانتینگتون امور جها نی از این پس بر اثر کنش هفت یا هشت تمدن بزرگ شکل خواهد گرفت این تمدن ها عبارتند از:

1.                    تمدن غربی ( شامل تمدن اروپایی و آمریکای شمالی)

2.                     تمدن کنفوسیوسی (شامل چین و وابستگان فرهنگ چینی)

3.                    تمدن ژاپن (ژاپن و وابستگان فرهنگ ژاپنی)

4.                    تمدن اسلامی (شامل سه تمدن عرب، ترک و مالایایی)

5.                    تمدن اسلاوی_ارتدکس ( روسیه و کشور های اروپای شرقی)

6.                    تمدن آمریکایی لاتین

7.                    احتمالاً تمدن آفریقایی

از نظر « مکتب گرس »  نیز فرهنگ مؤثرترین و مهم ترین عامل و متحول کننده اجتماع بشری است. از این نظر، نظام های مدرن لیبرالیستی به دلیل اهمیت متکثره خود اجازه این تحول ارزشی و فرهنگی را در درون خود می دهند، از این روست که صرفاً در عرصه فرهنگ است که می توان انتظار تحقق انقلاب و دگرگونی از درون را در غرب داشت.

به هر حال، شرح و بررسی نظریه هایی که فرهنگ را عامل اصل پی دایی تقابل و تنازع در عرصه جهانی می دانند، نشانگر وجود نکات جدید و عمده ای است که توسط این گروه از متفکران مطرح شده است. مهم ترین نکته نظریه های آنها این است که فرهنگ را به عنوان عاملی تعیین کننده و بنیادین در عرصه جهانی تشخیص داده اند و سرنوشت آینده جهان را درک و تقابل میان فرهنگ ها و تمدن ها دیده اند. اهمیت دادن به مقوله فرهنگ و نیز تقسیم بندی جهان به حوزه های فرهنگی - تمدنی، اصلی ترین تحولی است که این گروه از نظریه پردازان در عرصه روابط بین الملل به وجود آوردند. [6]

فرهنگ به مثابه عامل تعامل و یکپارچه سازی در روابط بین الملل

در مقابل دیدگاه های بالا، گروهی اشاعه نوع خاصی از زندگی را پیش درآمد پیدایش یک فرهنگ جهانی توصیف کرده اند. نظریه لیبرالی پایان تاریخ و اندیشه های مارکسیستی در این تقسیم بندی جای دارند.

تنهایی عامل غالب در روابط بین الملل نمی داند، اما معتقد است جهان به لحاظ فرهنگی و ایدئولوژیک به سوی یکسانی و یکپارچگی پیش می رود. به نظر فوکویاما با شکست کامل مارکسیسم، مدل فرهنگی ایدئولوژیک لیبرال - دموکراسی غربی به پیروزی نهایی دست یافته است و این پیروزی می تواند زمینه ساز پایان تعارضات حاد سیاسی- ایدئولوژیک باشد.

درست است که فوکویاما از فرهنگ و ایدئولوژی به عنوان نماد های اصلی تعارض تاریخ ساز سخن می گوید، اما آنچنان که پیداست او بیشتر ایدئ ولوژی سیاسی را مدنظر دارد و ایدئولوژی سیاسی را حاصل برآیند نهایی فرهنگ یک جامعه می داند. در دیدگاه او مارکسیسم و لیبرالیستم مهمترین جلوه های مدرنیسم بوده اند و با پایان کار مارکسیم، لیبرال - دموکراسی تنها جلوگاه مدرنیسم و سرمنزل نهایی حرکت جوامع است . بر این اساس، با توجه به این که در جهان امروز معیار های لیبرال دمکراسی مورد پذیرش عمومی قرار گرفته و به عنوان آرمان پذیرفته شده اند، عملاً شرایط برای پایان تاریخ از منظر نظری فراهم شده است . از نظر ف وکویاما، چندان مهم نیست که همگان به این آرمان دست یابند؛ آنچه مهم است این است که همگان آن را در سطح نظری بپذیرند و برای دستیابی به آن تلاش کنند . این اتفاقی است که به نظر فوکویاما در بخش تاریخ ساز جهان امروز افتاده است. بخش تاریخ ساز جهان امروز از نظر فوکویاما جهان پیشرفته است؛ زیرا جهان سوم نقش چندانی در تاریخ سازی ندارد و نمی تواند خالق اندیشه و مدل فرهنگی - ایدئولوژیکی مناسب و توانا برای رویارویی با مدرنیسم غربی و حاصل آن یعنی لیبرال- دمکراسی باشد

به رغم آنکه در تفکر ات فوکویاما عناصر و نشانه هایی از واقعیت دیده می شود، اما این دیدگاه فاقد اعتبار علمی لازم است . این ضعف از تعاریف و مفاهیم اولیه مورد نظر وی نشأت می گیرد. چند مفهوم اساسی موردنظر و استفاده او دارای تعریف قابل قبول و عمیقی نیستند . به عنوان مثال، فرهنگ، ایدئولوژی، تاریخ، مدرنیسم و لیبرال - دموکراسی، پنج مفهوم عمده مورد استفاده فوکویاما هستند که هیچ یک از آنها تعریف مشخص، ثابت و قابل قبولی در نوشته های او نمی یابند. او فرهنگ را در برخی موارد با اندیشه های مورد قبول و در پاره ای زمینه ها با محصولات هنری _ادبی مترداف می گیرد . ایدئولوژی نیز به معنی یک مدل سیاسی _فرهنگی و اقتصادی خاص گرفته شده که برآیند فرهنگ ها و به عبارتی میراث بشریت است.

در بررسی تأثیر فرهنگ در روابط بین الملل از دیدگاه مارکسیسم جدید نیز می توان به اندیشه  نظریه امانوئل والرشتین و پیروان جدید آنتونیو گرامشی اشاره کرد. والرشتین گرچه یک نگاه متفاوت با سابقه و تأکید بر مسائل اقتصادی است، اما دیدگاه ویژه او درباره نقش و جایگاه فرهنگ در نظام جهانی به گونه ای است که تأثیر بسیاری به دیگر اندیشه های موجود در این حیطه گذاشته است. در اندیشه والرشتین اگر چه وجه تولید سرمایه داری و نظام جهان شمول سرمایه داری زیرساخت اصلی نظام جهانی است، اما فرهنگ به عنوان یک عامل پایه در تحقق نظام جهانی رخ می نماید و نقش بنیادین ایفا می کنند. بر این اساس، والرشتین متفکری فرهنگ گرا نیست ، اما اهمیت ویژه فرهنگ در دیدگاه او به حدی است که نظریه او در این باره می تواند در ردیف فرهنگ گرایان قرار گیرد. تجزیه و تحلیل والرشتین از مقوله فرهنگ، سبک و سیاق کاملاً متفاوت به ویژه با فرهنگ گرایان کلاسیک دارد . دلیل این تفاوت در برداشت های متفاوت او از روش شناسی، مفهوم فرهنگ و فرآیند تأثیرگذاری فرهنگ در مناسبات اجتماعی است . والرشتین در پی آن است تا به روش جدید ی دست یابد که فراتر از توضیح خشک روابط بین داده هایی تجربی در قالب کلاسیک باشد. به همین دلیل، نظریه والرشتین یکی از منسجم ترین اندیشه های موجود برای توضیح و تبیین مسائل جهانی است و نکات ارزشمندی در خود دارد که به ویژه برای تو ضیح به هم پیوستگی فرهنگی جهان معاصر بسیار مفید است. فرهنگ در اندیشه او اگر چه جایگاهی مستحکم دارد و مظهر وحدت و زمینه فکری نظام های جهانی است، اما خود تحت تأثیر الزام ناشی از یکپارچگی های اقتصادی این نظام میباشد.

اما اندیشه آنتونیوگرامشی بیشتر در حوزه جا معه شناسی عمل گرای مارکسیستی مورد بحث و بررسی بوده و متفکران مختلف به او به عنوان بنیان گذار شیوه جدیدی از تحلیل پدیده سیاست و قدرت در دایره اندیشه های مارکسیستی می نگرند. اما اخیراً گروهی ازهوادارن او در قالب مکتب ایتالیایی روابط بین الملل به همراه گروهی از صاحب نظران امر بین الملل کوشیده اند تا از نظرات گرامشی برای تبیین شرایط نوین سود جویند. به نظر می رسد هواداران جدید گرامشی توانسته اند با اتکا به اندیشه های او به ژرفای بسیاری از پدیده های جهانی پی ببرند و توضیح آنها درباره نحوه تشکیل جامعه مدنی در عرصه بین المللی و نیز برقراری رابطه هژمونی ابعاد نوینی از واقعیت ها را می گشاید. اما محدود ماندن آنها در چارچوب مفاهیم کلاسیک مارکسیستی سبب می گردد که نتوانند به نقش و جایگاه فرهنگ نظری جامع بیفکنند . آنان اگر چه به پیروی از گرامشی در صدد تجدیدنظر در بنیادهای ت فکر مارکسیسم هستند، اما در نهایت اسیر مفاهیم برخاسته از سرمایه باقی می مانند. آنها اگر چه به مفهوم فرهنگ توجه می کنند و حتی رابطه قدرت و سرکردگی را در قالب آن متبلور می بینند، اما هرگز حیات مستقلی برای معانی خلق شده توسط انسان قایل نیستند . ضمن این که، ترکیب مفهوم فرهنگ، ایدئولوژی و روابط تولید در قالب مفهوم هژمونی ترکیب کارآمدی نیست ؛ زیرا هر چند تمام آنها با هم ادغام می شود، اما نقش و تأثیر مستقل هر یک به خوبی ب یان نمی گردد. قراردادن همه پدیده ها و همه مفاهیم در چارچوب تنگ روابط مبتنی بر سرمایه و سازمان تول ید اقتصادی موجب شده که عمق معانی نهفته در فرهنگ های گوناگون، اندیشه های روشنفکران و نیز مفاهیم و اصول فرهنگی ای که به خاطر اصالت ذاتی خود در حال جهانی شدن هستند، درک نشود [7]

جمع بندی نسبت میان روابط بین الملل و فرهنگ

بین عرصه سیاست و فرهنگ ارتباط تنگاتنگی وجود دارد؛ به شکلی که هرگونه تلاش برای جداساختن این دو عرصه به ناتمام ماندن درک و شناخت هر دو آنها می انجامد . بنابراین، برخلاف نظریات افراطی که برتری یک حوزه را بر حوزه دیگر تائید می نمایند، باید اصل را بر تعامل تنگاتنگ و پیچیده سیاست و فرهنگ قرار داد . بر این اساس، ارزش های فرهنگی از مهم ترین عوامل تاثیرگذار در عرصه سیاست محسوب می شوند، در مقابل، سیاست نیز تاثیر فراوانی بر روی ارزش های یک جامعه میگذارد. به همین دلیل، نظریاتی که به برتری سیاست بر فر هنگ یا بالعکس تاکید می کنند، نظریاتی ناقص محسوب می شوند.

در مورد ارتباط مباحث فرهنگی و روابط بین الملل نیز می توان از دو دوره مجزا صحبت نمود . دوره اول شامل آغاز مباحث نظری در حوزه روابط بین الملل تا دهه 70 و 80 را شامل می شود. در این دوران کارشناسان تلاش د اشتند برای مطالعه دقیق روابط بین الملل، ارزش های فرهنگی را کنار بگذارند تابتوانند از این طریق به قواعد جهان شمول دست یابند . بر این اساس، گفته می شد اگر قرار است روابط بین الملل مانند علوم طبیعی پیشرفت نماید، می بایست علمی خالی از ارزش و متکی بر عینیات باشد. البته در همین دوران اندیشمندانی بودند که تشبیه روابط بین الملل به علوم طبیعی را اشتباه می دانستند،با این وجود روند کلی بر حذف ارزش ها تاکید داشت.

تلاش برای علمی نمودن روابط بین الملل با ظهور رفتارگرایی و تسلط این روش در عرصه روابط بین الملل، بویژه با ظهور نظریاتی چون نئورئالیسم و نئولیبرالیسم، شرایط را برای مطالعه ارزش های فرهنگی پیچیده تر از گذشته نمود . نظریات نئورئالیسم و نئولیبرالیسم که در قالب خردگرایی قرار دارند، هرگونه تلاش برای مطالعه ارزش های فرهنگی را به دلیل ذهنی بودن اقدامی غیرعلمی می دانستند. این نظریات معتقد بودند که کاملاً خالی از ارزش ها هستند و تنها بیان کننده عینیات و واقعیات جهان هستند.

با این وجود، در دهه 70 و 80 با طرح اندیشه های جدید، نشان داده شد تا چه میزان تلاش برایجداساختن ارزش ها و متغییرهای فرهنگی از جهان سیاست و روابط بین الملل اقدامی نادرست و در عین حال ناممکن است. نظریه پردازان جدید چون نظریه پردازان مکتب انتقادی، پست مدرن ها و سازه انگاران با نقد دیدگاه های خردگرایان نشان دادند که حذف ارزش های فرهنگی از نظریه های روابط بین الملل امکان پذیر نیست . این نظریه پردازان نشان دادند چگونه رئالیست ها و لیبرال ها خود به شدت تحت تاثیر ارز ش هایی قرار داشته اند که خود منکر آنها بوده اند . به عنوان مثال، اشلی از کارشناسان برجسته پست مدرن نشان داد دیدگاه های والتز به شدت تحت تاثیر ارزش های غربی قرار دارند . ضمن این که لاش برای حذف ارزش های فرهنگی از روابط بین الملل نه تنها کمکی به علمی نمودن روابط بین الملل نمی کند، بلکه شناخت را در این حوزه به شدت محدود می نماید. بر این اساس علم سیاست و روابط بین الملل اصولاً با ارزش ها و عوامل فرهنگی گره خورده است؛ در نتیجه هرگونه تلاش برای حذف ارزش ها و متغیرهای فرهنگی به معنای نادیده گرفتن بخش مهمی از روابط بین الملل می باشد.

طرح این مباحث باعث شد تا کارشناسان روابط بین الملل بیش از گذشته به تجزیه و تحلیل نقش ارزش ها و شاخص های فرهنگی در روابط بین الملل در دو جریان بپردازند . جریان اول که حول اندیشه های جهانی شدن، بین الملل گرایی و بویژه نظریات فوکویاما قرار دارد، تاکید خاصی برای یک پارچگی فرهنگی جهان و در نتیجه پایان درگیری ها و اختلافات دارد . در این دیدگاها تاکید می شود. جهان از نظر فرهنگی به دلیل انقلاب اطلاعات و ارتباطات و همچنین برتری الگوی لیبرال _دموکراسی در حال یک پارچه شدن است. در چنین شرایطی به دلیل گسترش فرهنگ و ارزش های مشترک، احتمال کمتری برای ایجاد اختلاف و در نتیجه درگیری وجود دارد . بنابراین این دیدگاه نقش فرهنگ را در روابط بین الملل کاملاً مثبت در نظر می گیرد.

در مقابل این دیدگاه خوش بینانه، دیدگاه های هستند که نقش فرهنگ را در دوران جدید مخرب وعاملی برای درگیری و اختلاف می دانند. بر این اساس ، گ فته می شود با توجه به انقلاب ارتباطات و اطلاعات، تمدن های مختلف از تفاوت های خود بیشتر آگاه می گردند، در نتیجه زمینه بیشتری برای اختلاف ایجاد می گردد. به عنوان مثال، هانتینگتون جهان را به چند حوزه تمدنی تقسیم می کند که در حال رقابت و درگیری با هم هستند . جالب آن که روندهای کنونی نیز تاحد زیادی نشان دهنده همین موضوع است . به عنوان مثال، گسترش شبکه های تروریستی ضدغربی در میان کشورهای اسلامی چون القاعده و همچنین حمله آمریکا به عراق و افغانستان را عده ای نشان دهنده درگیری تمده های غربی و اسلامی می دانند. همچنین می توان به اختلافات چین و آمریکا اشاره نمود . گسترش قدرت اقتصادی و نظامی چین یکی از نگرانی های عمده آمریکا است که به باور بسیاری ناشی از اختلافات تمدنی و فرهنگی دو کشور است.

علی رغم وجود این اختلافات گسترده در مورد نقش فرهنگ در روابط بین الملل آنچه مورد تائید همهکارشناسان است، اهمیت نقش فرهنگ در روندهای بین المللی چون همگرایی، واگرایی، صلح، جنگ،مجادله، مصالحه و دوستی، دشمنی است و نمی توان فرهنگ را صرفا عامل تقابل یا تعامل در عرصه روابط بین الملل دانست.[8]

 

معرفی و بررسی نظریه برخورد تمدن ها

نظریه برخورد تمدن ها ابتدا از سوى لیستر پرسون در سال 1956م مطرح شد که تعارضات بین تمدنى را مورد توجه قرار داد. اما وقایع تاریخى سال هاى 1989 و 1990م، یعنى سقوط دیوار برلین و فروپاشى بلوک کمونیستى، دورنماهاى افراطى جدیدى را در زمینه اندیشه و فکر باز کرد. سخنرانى مشهور رئیس‌جمهور سابق ایالات متحده، جورج بوش و اعلام "پایان جنگ سرد" و تولد یک "نظم نوین جهانى" نیز فضاى جدیدى به این اندیشه‏ها بخشید. در سراسر جهان، انتظار مى‏رفت که تغییرات شدیدى در روابط بین‏المللى ایجاد شود. مردم، امیدوار به آینده داراى پیش‏بینى‏هاى لذت بخش و خوش-بینانه بودند و حتى با پیروزى نهایى دموکراسى و لیبرالیسم، زمزمه پایان زودرس تاریخ را سر داده بودند. ملت‌هاى جهان سوم امید داشتند که غرب منطق جنگ را که بر روابطش با بقیه جهان حاکم بود، کنار بگذارد. از زمان فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى سابق، تحلیل‌گران غربى دائما این پرسش را مطرح کردند که: بعد از کمونیسم چه کسى دشمن غرب مى‏باشد؟

 برى بوزان، در مقاله جولاى 1991م خود، سعى کرد تا تصویر اصلى الگوى جدید روابط امنیتى جهانى را که پس از نقل و انتقالات بزرگ سال هاى 90-1989م ظاهر شد، ترسیم کند.[9] دو سال بعد از انتشار مقاله بوزان، در تابستان سال 1993م، ساموئل هانتینگتون پژوهش گر و اندیشمند معروف آمریکایى، طى مقاله‏اى با عنوان "برخورد تمدن ها" جنجالى براه انداخت که تا سه سال ادامه داشت. نظریات و واکنش هاى متفاوتى از سراسر جهان نسبت‏ به وى ابراز شد که برخى را کنجکاو و برخى خشمگین و هراسناک و برخى دیگر را متحیر ساخت. نظریه برخورد تمدن هاى هانتینگتون بعدها به صورت کتاب قطورى باهمان عنوان "برخورد تمدن ها، بازسازى نظم نوین جهانى" ارائه گردید.، با این تفاوت که این بار تحت عنوان احساسى "برخورد تمدن ها"، با زبان تحریک کننده و نیز با استفاده از مثال-ها و نمونه‏هاى دقیق نوشته شده که همه اینها موجب ایجاد جنبش قابل توجهى در سراسر جهان گردید[10]

 

چارچوب نظریه برخورد تمدن ها

در ساختار فکرى غرب سه نظریه وجود داشته است که به شکل گیرى و تقویت گرایش برخوردگرایانه کمک کرده است:

1.         فلسفه تاریخ هگل: که معتقد است عصر جدید باید عصر قدیم را از طریق برخورد با اصول و مبانى آن از بین ببرد.

2.         فلسفه تکامل داروین: که مبتنى بر اصل کشمکش زندگان و نابودى ضعیفان توسط اقویاست.

3.         نظریه برخورد طبقاتى که هم در نظریه مارکس و هم در لیبرالیسم سرمایه دارى مطرح است.

برطبق این نظریات، چون غرب قوى تر است، پس شایسته تر است و به این ترتیب برخورد آن با تمدن هاى ضعیف و ساختارهاى سنتى، قانونى علمى و رسالتى اصیل مى باشد.[11]

هانتینگتون به عنوان یک اندیشمند و استراتژیست یهودى غربى، نقش خود را در معرفى تمدن غرب و نحوه مدیریت اجرایى این برخورد و اولویت هاى آن اعلام مى دارد.

 تقسیم بندی تمدن ها

هانتینگتون برای تقسیم بندی و شناخت این تمدن ها تاکید می کند که اینها تمدن هاى اصلى و تأثیرگذار در روابط بین الملل خواهند بود؛ وزن و قدرت هر تمدن با دیگر تمدن ها متفاوت است؛ در این تقسیم بندى از افکار توین بى و ماکس وبر استفاده شده چرا که اهمیت بیشتری به مسئله دین و دیندارى فرهنگ و تمدن شده است؛ وی معتقد است ویژگى ها و خصوصیات فرهنگى هر تمدن تغییرناپذیر است و لذا اختلافات بین این تمدن ها اساسى و بنیادى است. و با توجه به این تعاریف و خصوصیات و عناصر، وی هفت تمدن بزرگ و تاثیرگذار را در دنیای جدید معرفی می کند:

1.         تمدن مسیحى؛ بى شک امروز، تمدن مسیحى حاکم بر غرب، قدرت اقتصادى، سیاسى، نظامى و فرهنگى جهان است و بر دیگر تمدن ها، سلطه و استیلا دارد.

2.         تمدن اسلامى؛ تمدن اسلامى از دیربازترین تمدن ها و فعال ترین آنهاست که به عقیده هانتینگتون امروزه با نیل به بنیادگرایى مى تواند خطرى براى تمدن مسیحى و سلطه و قدرت آن به شمار رود.

3.         تمدن کنفوسیوسى، تمدن کنفوسیوسى داراى جمعیت فراوان و مقتدر است که شاید بیش از 30 درصد جمعیت جهان را شامل شود (چین و ژاپن و شرق آسیا) و با توجه به این که در حال تبدیل به قطب صنعتى نیز مى باشد مى‌تواند به خطر بزرگى براى تمدن مسیحى مبدل گردد و در تز هانتینگتون تنها خطرات گریبان گیر تمدن مسیحى و اعتلا و قدرت آن، همین دو تمدن اسلامى و کنفوسیوسى است که البته بنا به دلایلى که خود هانتینگتون ذکر مى کند، تمدن کنفوسیوسىِ در حال گذار به لیبرالیسم غربى خطر کمترى از اسلام براى آینده جهان غرب داراست.

4.         تمدن آفریقایى؛ از منظر وی این تمدن تا سال ها زیر سلطه آمریکا خواهد بود و نمى تواند به رشدی برسد که بتواند خطرساز باشد.

5.         تمدن آمریکاى لاتین؛ مثل تمدن آفریقایى است و آنقدر با مسائل اقتصادى درگیر است که اتحاد و پیوستگى میان ملل آن تا چند دهه آینده ممکن به نظر نمى رسد.

6.         تمدن هندى؛ تمدن هندى آنقدر گستردگى و قدرت از لحاظ جمعیت، اقتصاد و همبستگى فرهنگى ندارد که رقیب دیگر تمدن ها باشد.

7.         تمدن اسلاو-ارتدوکس؛ که در کشورهاى اروپاى شرقى و شوروى و... رواج دارد، در سرگیجه فروپاشى شوروى و سقوط کمونیسم فرورفته و البته در حال نزدیکى به تمدن مسیحى است و در نتیجه خطرى براى غرب و تمدن مسیحى به شمار نمى رود.[12]

از دیدگاه هانتینگتون این تمدن های فوق الذکر هستند که آینده ی بشری را رقم می زنند و ریشه-ی منازعات آینده را باید در عملکرد تمدنی وارثان این تمدن ها جستجو کرد. از میان هفت تمدن فوق هانتینگتون تاثیر سه تمدن را بیش از سایر تمدن ها مهم ارزیابی می کند که عبارت اند از: تمدن های غربی از یک سو و تمدن‌های اسلامی و تمدن کنفوسیوسی از سوی دیگر.

 

رئوس‌ نظریه‌ برخورد تمدن ها

با توجه به مطالب نظریه برخورد تمدن ها برای این نظریه رئوس زیر را می توان ترسیم نمود:

-  اختلاف‌ تمدن ها اساسی‌ است. این‌ اختلاف‌ به‌ مراتب‌ از اختلاف‌ ایدئولوژی‌ها و نظام های‌ سیاسی‌ اساسی‌تر است.

 -  خودآگاهی‌ تمدنی ‌در حال‌ افزایش‌ است.

-  تجدید حیات‌ مذهبی‌ به‌ عنوان‌ وسیله‌ای‌ برای‌ پر کردن‌ خلأ در حال‌ رشد است.

-  رفتار منافقانه‌ غرب‌ موجب‌ رشد خودآگاهی‌ تمدنی‌ (دیگران) شده‌ است.

-  ویژگی ها و اختلافات‌ فرهنگی‌ تغییرناپذیرند.

 - منطقه‌گرایی ‌اقتصادی‌ و نقش‌ مشترکات‌ فرهنگی‌ در حال‌ رشد است‌ ولی‌ علیرغم‌ گسترش‌ پیمان هایی‌ مانند اکو(ECO)  کشورهای‌ غیر عرب‌ مسلمان‌ و... باید توجه‌ داشت‌ که‌ اقتصاد منطقه‌ای‌ تنها در صورتی‌ می‌تواند رشد کند که‌ ریشه‌ در یک‌ تمدن‌ مشترک‌ داشته‌ باشد.

  - شکست‌ دولت‌ - ملت به‌ عنوان‌ واحد اصلی‌ روابط‌  بین‌المللی‌ در آینده‌ بسیار محتمل‌ است.

 -  تشدید تنش های‌ ناسیونالیستی، گرایش‌ فزاینده‌ به‌ درگیری، افزایش‌ سلاح های‌ امحا ء جمعی، رشد بی‌نظمی‌ در جهان‌ و بروز تنش های‌ بین‌المللی‌ ناشی‌ از بحران‌ هویت‌، از مؤ‌لفه‌ها و بسترسازهای‌ اصلی‌ برخورد تمدن هاست.

-  قدرت ‌ جهانی‌ و جامعه‌ جهانی ‌توهمی‌ بیش‌ نیست‌ و هیچ‌ کشوری‌ در کشور دیگری‌ منافع‌ استراتژیک‌ ندارد.[13]

 

توجیه‌ و تعلیل‌ نظریه ی‌ برخورد تمدن ها

هانتینگتون برای توجیه‌ و تعلیل‌ نظریه ی‌ خود دلایل زیر را می آورد:

-  جهان‌ در حال‌ کوچک تر شدن‌ و بر هم کنش‌ بین‌ ملت های‌ وابسته‌ به‌ تمدن‌های‌ مختلف‌ در حال‌ افزایش‌ می‌باشد.

 - این‌ افزایش‌ فعل ‌ و انفعالات‌ (مهاجرت ها و ارتباطات رسانه‌ای)  هوشیاری‌ تمدنی‌ و آگاهی‌ به‌ وجود اختلاف‌ بین‌ تمدن ها و همچنین‌ حس‌ مشترک‌ در درون‌ هر تمدن‌ را شدت‌ می‌بخشد. به‌ عبارت‌ دیگر خودآگاهی‌ تمدنی، به‌ اختلاف‌ و دشمنی‌ میان‌ تمدن ها دامن‌ می‌زند.

-  روند نوسازی‌  اقتصادی‌ و تحول  اجتماعی‌ در سراسر جهان، انسان ها را از هویت‌ دیرینه‌ و بومی‌شان‌ جدا می‌سازد. در بسیاری‌ از نقاط‌ جهان، مذهب، آن‌ هم‌ به‌ صورت‌ جنبش هایی‌ که‌ بنیادگرا لقب‌ می‌گیرند در جهت‌ پرکردن‌ خلأ هویت، حرکت‌ کرده‌ است.

 - از آنجا که‌ کمتر می‌توان‌ بر ویژگی ها و تفاوت های‌ فرهنگی‌ سرپوش‌ گذاشت، لذا در مقوله‌ برخورد تمدن ها پرسش‌ اساسی‌ در ارتباط‌ با هویت‌ انسان‌ها این‌ است‌ که: شما کیستید؟ در چنین‌ شرایطی‌ مذهب‌ حتی‌ بیش‌ از بنیادگرایی‌ قومی‌، افراد را از هم‌ متمایز می‌سازد. یک‌ نفر می‌تواند نیمه‌ فرانسوی‌ - نیمه‌ عرب‌ باشد و حتی‌ تابعیت‌ مضاعف‌ داشته‌ باشد، ولی‌ نیمی‌ مسیحی‌ بودن‌ و نیمی‌ مسلمان‌ بودن‌ دشوار است.[14]

 تمدن در حال رنگ باختن غربی

وی تمدن غربى را در حال رنگ باختن مى داند، و طبق جداول ذکر شده در کتاب برخورد تمدن-ها، غرب و تمدن مسیحى از لحاظ قلمرو سیاسى و جمعیتى در حال افول می داند. وی غیر از تصویر برتر و حاکمیت تمدن غربی، غرب را به شکل تمدنى در حال سقوط می داند که سهم آن در قدرت سیاسى، اقتصادى و نظامى جهان، به نسبت تمدن هاى دیگر کاهش مى یابد و هر روز بیش از پیش درگیر مشکلات و نیازهاى درونى خود مى شود و در عین حال با رشد اقتصادى پایین، جمعیت غیر فعال، بیکارى، کسری بودجه هاى سنگین، اخلاقیات حرفه اى نازل و پس انداز کم روبرو شده است. و از این رو در بسیارى از کشورهای غربى از جمله آمریکا، گسستگى اجتماعى، مواد مخدر و جنایت به مشکلاتى عمده تبدیل شده اند. در توازن قوا میان تمدن ها نیز تغییراتى تدریجى، قطعى و بنیادین در حال انجام است و در طول سال هاى آینده، قدرت غرب در قبال قدرت دیگر تمدن‌ها همچنان کاهش مى یابد. همانگونه که برآمدن غرب به عنوان قدرت جهانى 400 سال طول کشید، کاهش قدرت آن نیز ممکن است صدها سال طول بکشد[15]

 تمدن در حال رشد اسلامی

به عقیده هانتینگتون طى 100 سال گذشته به علت رشد قلمرو سیاسى، رشد فزاینده جمعیت و نقش اقتصادى کشورهاى اسلامى، و نیز ظهور بنیادگرایى اسلامى، انقلاب اسلامى، تحرکات کشورهاى خاورمیانه و... تمدن اسلامى در حال رشد روزافزون است و مى تواند به عنوان بالقوه ترین خطر در میان دیگر تمدن ها براى به خطر انداختن تمدن غربى به شمار رود. تمدن اسلامى در قبال تمدن غربى حاکم بر جهان 3 رویکرد را مى تواند بپذیرد: یا دورى و انزوا از نظام جهانى که هزینه زیادى بر کشورها و تمدن اسلامى ایجاد مى‌کند. یا پیروى از مسیر غربى و تحت سلطه بودن توسط غرب که طى چند قرن گذشته اینگونه بوده و به تدریج در حال بیدارى است. یا توازن با غرب، رشد و تقویت خود و همکارى با غرب که به تدریج مى تواند جایگاه جهانى خویش را بازیابد که به واقعیت مرزهاى خونین البته منجر می شود[16]

برخورد اسلام و غرب

هانتینگتون در ارائه فرضیه اش تنها به برخورد و رابطه تمدن اسلامى و غربى نپرداخته و معتقد است که عصر حاضر، عصر تمدن هاست و با توجه به افول تمدن غربى و ارتدوکس و در کنار آن رشد تمدن هاى آسیاى شرقى، آفریقا و هندو و البته مسلمان، درگیرى بین همه تمدن ها احتمال پذیر است. وی معتقد است تمدن ها قبیله هایى انسانى هستند و برخورد تمدن ها، نوعى درگیرى قبایل در سطح جهانى است. وى رابطه میان گروه هایى از تمدن های مختلف را سرد و غیر صمیمانه و حتى خصومت آمیز برمى-شمارد و معتقد است امید به مشارکت بین تمدنى، امیدى بیهوده است. وی اما به طور ویژه بر آن است که رابطه اسلام و مسیحیت و اسلام و غرب، غالباً رابطه اى پر فراز و فرود بوده و هر یک از طرفین دیگرى را غریبه و مهاجم و غیر خودى تلقى کرده اند. و در آینده نه چندان دور دو تمدنى که مى توانند با هم تضاد و درگیرى داشته باشند، تمدن اسلامى و تمدن مسیحى یا غربى است.[17]

 تمدن ها چه آینده‏اى خواهند داشت؟

در نهایت آینده تمدن ها چه خواهد شد؟ هانتینگتون آن را چگونه ارزیابى و پیش بینى مى‏کند؟ هانتینگتون در بخش پایانى کتاب با عنوان: غرب، تمدن تمدن‌ها، و به منظور این که ثبات جهانى برقرار شود، معتقد است بایستى که تمدن‌هاى مختلفى وجود داشته باشند، یعنى رد جهان تک قطبى، اما نه تا جایى که نقشه تمدنى جهان را پیچیده تر سازد. اما چگونه ممکن است که تمدن ها به طور جداگانه ثبات داشته باشند و میان آنها برخوردى حتمى بوجود نیاید؟!

هانتینگتون نقشه فرهنگى - تمدنى جدیدى را از جهان ارائه مى‏دهد که به نظر مى‏رسد به عنوان جایگزین جهان شمولى و نظم نوین جهانى باشد، ولى دستاوردهاى این نقشه چیست؟! گمان مى‏رود که مى‏بایست هر تمدنى یک حکومت متمرکز داشته باشد، چرا که رقابت‏ بر سر تمدن هایى که حکومت متمرکز ندارند، موجب آن خواهد شد که رقابت ‏بر سر تسلیحات اتمى نیز بوجود آید. طبق نظر هانتینگتون در کتاب مزبور، وى همچنین معتقد است: در جهان داراى تمدن هاى مختلف، بهترین حالت این است که هر یک از تمدن هاى اصلى، حداقل داراى یک کرسى دائم در شوراى امنیت‏باشند[18]

هانتینگتون در خاتمه کتابش، چنین مى‏نویسد: در دوره در حال ظهور، برخورد تمدن‌ها به عنوان بزرگترین عامل تهدیدکننده صلح جهانى به شمار مى‏رود و ضامن قطعى جلوگیرى از وقوع جنگ جهانى، ایجاد نظامى جهانى بر اساس تمدن‌ها است.

 نقدهای وارد شده بر این نظریه

1.         ‌‌ساموئل‌ هانتینگتون‌ با وجودی‌ که‌ اساس‌ مقاله‌ خود را بر مبنای‌ مقوله‌ تمدن پی‌ ریخته، اما در ارائه‌ تعریفی‌ دقیق‌ و جامع‌ از مفهوم‌ تمدن‌ و تفاوت‌ آن‌ با فرهنگ عاجز است. او معمولاً‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ را دو مفهوم‌ همسان، درهم‌ فرو رفته‌ و بدون‌ مرز تصویر می‌کند.[19]

2.         برخورد تمدن ها به چیزى غیر قابل فهم دلالت دارد که با برخورد عقلایى منافات دارد و کاملا براساس فرضیه‏هاى غلط استوار است. امروزه همانند گذشته، روابط بین تمدن ها، حالتى از رویارویى نیست، بلکه حالتى از نفوذ و تاثیر متقابل مى‏باشد. رویارویى و تناقضات بین یک تمدن مورد نظر، به طور مثال اروپایى، خیلى متداول تر و مخرب تر از آنهایى است که بین کشورهاى متعلق به تمدن‌هاى مختلف وجود دارد. دلیل آن نیز این حقیقت است که دو جنگ جهانى‏اى که بشریت در این قرن تحمل کرده است، در میان تمدن غربى رخ داد و به سبب تناقضات منافع بوده است.[20]

3.         سومین نقدی که بر نظریه برخورد تمدن ها وارد شده است، اهمیت‌بخشى و تعصبى که هانتینگتون درباره تمدن غربى و خصوصاً آمریکا قائل است، می باشد. وى را از روشنفکر جهانى بودن دور کرده و او را با انتقاداتى مواجه مى کند.

4.         از نقطه نظر، اسلام و تمدن اسلامى، هانتینگتون مورد انتقاد بسیارى از اندیشمندان اسلامى قرار گرفته است. اولا او اسلام را تمدن و ایدئولوژى واحد در نظر مى گیرد. فرقه ها، نحله ها و تفاسیر مختلف از اسلام را نادیده مى گیرد. مذاهب مختلف را داراى اهداف و افکار مشابه مى داند. ملل مختلف اسلامى را بدون تفاوت زیاد برمى شمارد و تمام اینها را در کنار مسلمانانى مى گذارد که در دیگر کشورها از آمریکا و اروپا و هند زندگى مى کند، مى گذارد. چنین برداشتى از دین اسلام، به حتم نتیجه-گیرى را با اشتباه مواجه مى کند

5.         ‌‌هانتینگتون‌ در تدوین‌ نظریه‌ ی  برخورد  تمدن ها علی رغم‌ این که‌ به‌ منافع‌ اقتصادی‌ آمریکا چشم‌ دارد، اما از طرح‌ مسائل‌ اقتصادی‌ در شکل‌گیری‌ روابط‌ بین‌المللی‌ زیرسبیلی‌ عبور می‌کند و حداکثر در نظریه‌ خود بسیار کم‌ اثر جلوه‌ می‌دهد.

6.         ‌‌برخلاف‌ نظریه‌ ساموئل‌ هانتینگتون‌ آمار به‌ صراحت‌ نشان‌ می‌دهد که‌ پس‌ از قرارداد صلح‌ وستفالی‌ (1648م) بیشترین‌ تنش ها و جنگ ها در درون‌ تمدن ها رخ‌ داده‌ است. این‌ درست‌ که‌ فرضیه‌ هانتینگتون‌ از برخورد تمدن ها در دنیای‌ آینده‌ خبر می‌دهد اما چنین‌ شواهدی‌ به‌ دلایل‌ متعددی‌ که‌ برخواهیم‌ شمرد، حداقل‌ در آینده‌ای‌ قابل‌ پیش‌بینی‌ دیده‌ نمی‌شود.[21]

بررسی نظریه پایان تاریخ

نظریه «پایان تاریخ »را فرانسیس فوکویاما، معاون وقت بخش برنامه ریزی سیاسی در وزارت خارجه امریکا در سال 1989م (1368ش)در نشریه منافع ملی مطرح کرد. وی نظریه خود را نخست به صورت مقاله و پس با انتشار کتابی با عنوان پایان تاریخ و واپسین انسان[22] مطرح ساخت . به اعتقاد وی، لیبرال  دموکراسی کل نهایی حکومت در جوامع بشری است . تاریخ بشر نیز مجموعه ای منسجم و جهت دار است که بخش بزرگی از جامعه بشری را به سوی لیبرال -دموکراسی سوق می دهد. فوکویاما در تشریح نظریه های خود ابراز می دارد .

پایان تاریخ زمانی است که انسان به شکلی از جامعه انسانی دست یابد که درآن، عمیق ترین و اساسی ترین نیازهای بشری بر آورده شود و چنین اتفاقی در غرب و در نظام لیبرال -دموکراسی افتاده است . به بیان دیگر، بشر، امروزه به جایی رسیده که نمی تواند دنیایی ذاتاً متفاوت از جهان کنونی را تصور کند؛ چرا که هیچ نشانه ای از امکان بهبود بنیادی نظم جاری وجود ندارد .

فوکویاما، هم چنین معتقد است :

در طول چند سده گذشته، هم گام با پیروزی لیبرال-دموکراسی بررقبای ایدئولوژیک خود نظیر سلطنت موروثی و فاشیسم و جدیدتر از همه، کمونیسم، در سراسر جهان، اتفاق نظر مهمی درباره مشروعیت لیبرال -دموکراسی به عنوان تنها نظام حکومتی موفق به وجود آمده [است]. لذا لیبرال -دموکراسی ممکن است نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشر و آخرین شکل حکومت بشری باشد. در این صورت، پایان تاریخ اتفاق می افتد. در واقع، شکست کمونیسم، دلیل پیروزی ارزش های لیبرال -غربی و پایان درگیری های ایدئولوژیک است .

او اضافه می کند:

من قائل به پایان یافتن تاریخ هستم؛ زیرا تاریخ به مثابه یک فرآیند منسجم و متحوّل است که وقوع آن با امعان نظر به تجربه همه مردم درهمه زمان ها، ممکن است؛ این اتفاق افتاده . چنین درکی از تاریخ بشر، بیش از همه با نام هگل، فیلسوف آلمانی شناخته می شود. کارل مارکس نیز با به امانت گرفتن این مفهوم از تاریخ، آن را به صورت بخشی از فضای فکری روزمره ما در آورد[23]

 

پس نظریه پایان تاریخ، موضوع جدیدی نیست؛ بلکه مارکس، پیش تر آن را به طور همه جانبه ای مطرح کرده بود. مارکس بر این باوربود که روند دیالکتیکی تاریخ بر اساس دترمینیسم اقتصادی به مرحله نهایی و پایانی (یعنی کمونیسم )خواهد انجامید . در این مرحله، تمامی تضادها و تناقض های پیشین پایان می یابد و جامعه ی جهانی و تهی از طبقه ودولت ظاهر خواهد شد. این مقطع، در واقع، مرحله دست یابی بشر به مفهوم کامل و جامع آزادی و انسانی است؛ اما مفهوم تاریخ به عنوان روندی دیالکتیکی و در عین حال، تکاملی و واجد زندگی بشر که مارکس مطرح کرد، در واقع، از فلسفه تاریخ گئورگ ویلهلم فردریک هگل (فیلسوف مشهور آلمانی )، وام گرفته شده بود .

 

هگل، نخستین اندیشه ورزی بود که پیشرفت تکامل تاریخ را از مرحله ابتدای خود آگاهی به مرحله پایانی خود آگاهی بشری مطرح کرد. به نظر وی، رشد و توسعه خود آگاهی با ساختارها و سازمان های اجتماعی هریک از مراحل گذار تاریخ (هم چون مراحل قبیله ای، برده ای، تئوکراسی و مرحله پایانی مساوات دموکراتیک )ارتباط نزدیک و تنگاتنگی دارد. در باور هگل، انسان، ساخته و پرداخته شرایط تاریخی و اجتماعی خویش است . بنابراین، تاریخ در حرکت جبری خود که تجلی آشکاری از عقلانیت و واقعیت است، به لحظه ای مطلق منتهی می شود که در آن،آخرین شکل عقلایی جامعه و دولت تحقق می یابد. به عبارت دیگر، هگل، سیر تاریخ بشری را در جهت تکاملی هر چه بیشتر و وسیع تر آزادی می دید. به نظر او، آزادی در دوران باستان از آن تعداد معدودی از افراد بود. در مرحله بعدی، آزادی متعلق به گروه یا طبقه ویژه ای از جامعه شد، ولی در مرحله پایانی، آزادی از آن همه بشر خواهد شد. آزادی و انسانیت در این مقطع، مفهوم کامل و جامع خود را پیدا خواهد کرد .[24]

فوکویاما با توجه به تفاسیری که از نظریه های هگل و مارکس در این زمینه ارائه می دهد، بیشتر به پیروزی لیبرالیسم از نوع هگلی باور دارد تا از نوع مارکسی آن؛ یعنی به پیروزی جامعه و دولت معتقد است، نه پیروزی طبقه کارگر. فوکویاما بیشتر اصطلاح پایان تاریخ را از تفسیری که الکساندر کژو بر اندیشه هگل نگاشته، اقتباس کرده است. فوکویاما معتقد است که جهان شاهد پیروزی حکومت همگن جهانی است و بنا به فرض او، عصر ما از این جهت، نمایان گر ایده آلیسم هگلی خواهد بود. او براین باور است که میل به دست یابی به جامعه مصرفی دراز مدت، به لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی می انجامد و نظام غربی به طور پایان ناپذیری قابل گسترش است. فوکویاما در نظریه پایان تاریخ، کمترین توجهی به جهان سوم ندارد، بلکه با تحقیر در این باره می نویسد:«جهان سوم هنوز در تاریخ فرورفته است ...تا حدّی که در تحول ایدئولوژیک جهان نقشی ندارد».او معتقد است که دیالکتیک شمال و جنوب، پس از همگن سازی کره غربی، جایگزین دیالکتیک شرق و غرب خواهد شد .

فرض اصلی نظریه فوکویاما این است که یک مسیر تکاملی زیربنایی برای تاریخ وجود دارد و این مسیر به نقطه ای پایانی می رسد. در آن جا، تلاش ذاتی انسان برای به رسمیت شناختن خود، سرانجام تحقق خواهد یافت و شاید به گفته هابرماس، پایان تاریخ، زمانی بسیارغم انگیز باشد؛ زیرا در تلاش انسان ها برای به رسمیت شناخته شدن، ممکن است پیکار ایدئولوژیکی در جهان، جای خود را به محاسبه های اقتصادی، نگرانی زیست محیطی و تأمین نیازهای مصرفی بدهد. در این دوره، به جای هنر وفلسفه، فقط نگه داری دایمی روح بشر در موزه مطرح خواهد بود. فوکویاما در کتاب خود، نظریه ای کلی در باب تاریخ را عرضه می کند که در آن بر نقش علم بسیار تأکید می شود، در صورتی که خود علم را سرمایه داری بر می انگیزد تا نیازهای بشر را بر آورده سازد. پیام کلی فوکویاما آن است که اگر ما هنوز در نقطه ای قرار دادیم که قادر نیستیم دنیایی کاملاً متفاوت با دنیای کنونی را تصور کنیم، باید به این احتمال توجه داشته باشیم که خود تاریخ نیز ممکن است روزی به پایان برسد .[25]

 

به بیان دیگر، فوکویاما، نظریه پرداز آمریکایی، این نظریه را پس از شکست کمونیسم مطرح کرده است و در آن می گوید که تاریخ جهان به هدف و پایان خود رسیده است و دموکراسی لیبرال به عنوان تنها سیستم سیاسی ابقا شده است. به دیگر سخن، وی سقوط کمونیسم را نه تنها عامل بقای جهان سرمایه داری می داند، بلکه سقوط مارکسیسم را موجب رسیدن به هدف نهایی و پایانی خود یا همان لیبرال -دموکراسی ارزیابی می کند. در واقع، انفعال و واکنش شدید اندیشه ورزان غربی در قبال کمونیسم و پیش بینی های سقوط غرب که با پیش گویی های نوسترآداموس در هم آمیخته و در دیدگاه عامه، با عنوان پایان دنیا گرد آمده بود، سبب تدوین فلسفه ای گشت که بعدها در آرای فلسفی به ظهور رسید [26]

 

واقعیت آن است که تاریخ جز پویایی متوالی رویدادها وروند تکاملی پی آمدها، چیز دیگری نیست . وظیفه فلسفه تاریخ نیز جمع بندی و در نظر گرفتن وجوه مشترک آنها در قالب اندیشه ای جامع است. پس پایان تاریخ، عنوانی مبهم و بی معناست . ژان بودریار در کتاب توهم پایان و در گفت و گویی که انجام داد، نظریه پایان تاریخ فوکویاما را ساده لوحانه و فاقد عمق نامید و به توصیف و تحلیل تجربه شخصی خود از جهان مدرن پرداخت، از جمله این که گفت :تاریخ دیگر به دنبال غایتی نیست؛ دیگر دارای تعالی نیست؛ دیگر از خود فرا نمی گذرد؛ تاریخ دیگر حرکتی خطی ندارد که آن را به سوی فرجام یا پایانی به معنای خوب و مثبت کلمه، فراتر از خود ببرد . بودریار معتقد است با وجود شکست کمونیسم، مارکس هنوز نمرده است؛ چون در اندیشه او نتکه های استراتژیکی وجود داشت که هنوز معتبر است. در حقیقت به عقیده او، آن چه مارکس تدوین و تحلیل کرده، هرگز پایان نیافته است [27]

 

از مطالب پیش گفته می توان دریافت در این نظریه، دعوا بر سر این نیست که کالاها و ارزش های غربی بهتر است یا نه، بلکه فوکویاما در پی آن است که چگونه می توان نهادها و ارزش های غربی را به گونه مطلوب به جهان غیرغرب تعمیم دادو تثبیت کرد . پس نظریه فوکویاما، نظریه مشروعیت بخشی به الگوها، اندیشه ها، برداشت ها، کردارها و ساختارهای غربی در سراسر جهان است. برپایه این نظریه، تولید کالای مطلوب، تنها از ارزش ها و نهادهای غربی ساخته است .

نظریه پایان تاریخ، تبیین کننده پیروزی جهانی اندیشه و بینش غربی است. این پیروزی با توجه به پیروی بیشتر کشورهای جهان از سرمایه داری به عنوان تنها راه توسعه اقتصادی و ثبات سیاسی پایدار، قطعی فرض شده است. به هر روی، نمی توان نادیده گرفت که این فرهنگ غربی است که ارزش های حاکم بر کشورهای دیگر را شکل، جهت و عینیت می بخشد و این ارزش ها، به ابزار تصویرگری جهان در میان توده ها و نخبه های جهان سوم تبدیل شده است. پایان تاریخ، بیش از آن که برتری های کمّی و کیفی کالاهای مادی و غیر مادی غرب را مطرح کند، برتری ذهنی آن را مطرح کرده است. در این بین، تنها کشورهای اندکی در جهان، چون ایران، با پشتوانه ای پربار از اندیشه اسلامی، در مقابل اندیشه هایی سلطه گرایانه چون پایان تاریخ و مصداق عینی آن، یعنی جهان شدن امریکایی ایستاده است. بنابراین، نظریه فوکویاما را باید در ردیف نوشته هایی دانست که به پایان عصر ایدئولوژی یا به عبارتی، به بنیاد ایدئولوژی امریکایی مربوط می شود ؛ همان گونه که ژرار آر و مونژن در مقاله ای که در 1989م در نشریه اسپریت امریکا به چاپ رسید، بیان کردند، اعلام پایان تاریخ، اصلی پایدار در اندیشه امریکایی است و اصولاً امریکا از نظر ایدئولوژی بر اساس نفی تاریخ بنا شده است.[28]پس نمی تواند به مدیریت جهانی بپردازد که همه آن، به استثنای خود را نفی کرده است .

 

بررسی نظریه گفت و گوی تمدن ها

اما آنچه امروزه ایده گفت و گوی تمدنها را اهمیت بخشیده، مطرح شدن به عنوان یک نظریه سیاسی و مورد حمایت قرار گرفتن آن از سوی سازمان ملل متحد و قریب به اتفاق دولتهای جهان است.

رئیس جمهوری اسلامی ایران حضرت حجة الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی در نطق معروف خود در پنجاه و سومین مجمع عمومی سازمان ملل متحد در شهریور ماه 1377 (1998) به طور رسمی از جامعه جهانی خواست که سال 2001 را سال «گفت و گوی تمدنها» اعلام کند و برنامه های مناسبی نیز برای نهادینه کردن آن تدارک ببیند. ایشان در سخنرانی خود تاکید نمودند که از «والاترین دستاوردهای این قرن پذیرش ضرورت و اهمیت گفت و گو و جلوگیری از کاربرد زور، توسعه تعامل و تفاهم در زمینه های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی و تقویت مبانی آزادی و عدالت و حقوق انسانی باشد».

پیشنهاد آقای خاتمی از همان آغاز با استقبال برخی از شخصیتهای سیاسی و علمی جهان از جمله آقای کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل متحد روبرو شد و از آن به عنوان ابتکاری شجاعانه یاد کردند.

برای تحقق پیشنهاد جناب آقای خاتمی، وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران نیز قطعنامه ای را با حمایت 55 کشور در مجمع عمومی سازمان ملل متحد مطرح کرد. این قطعنامه در تاریخ 12 آبان 1377 (سوم نوامبر 1998) با اجماع آرای اعضای مجمع عمومی به تصویب رسید. تصویب این قطعنامه موجب شد که موضوع مفاهمه تمدنها به صورت طرحی اجرایی با حمایت جامعه بین المللی در دستور کار سازمان ملل متحد قرا گیرد و برنامه ها و فعالیتهای مربوط به آن توسط سازمانهای بین المللی دولتی و غیر دولتی مورد توجه و تشویق و حمایت واقع شود.

دبیر کل سازمان متحد که از مدافعان جدی این نظریه است و بارها با تعابیری نظیر اینکه «خود را در خدمت نظریه و طرح آقای رئیس جمهور ایران قرار می دهم » تصمیم جدی خود را جهت پیشبرد این نظریه نشان داده است; ایشان متعاقب تصویب این طرح یک دیپلمات ایتالیایی به نام «جبان دومنیکوپیکو» را به نمایندگی خویش به ریاست سال گفتگوی تمدنها در سال 2001 منصوب نمود.

با تصویب این پیشنهاد، ضمن اینکه تمامی کشورهای عضو سازمان ملل و نیز یونسکو موظف شده اند که به مقوله گفت و گوی تمدنها بذل توجه نمایند. انتظار جهانیان از ایران اسلامی به عنوان مهد یکی از بزرگترین تمدنهای بشری و کشوری که رئیس جمهور آن طراح پینشهاد فوق بوده اند این است که بیشتر و بهتر از دیگران به بحث و گفتگوی تمدنها بپردازد[29].

گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها مفهوم و رویکردی سیاسی-فرهنگی و بین المللی است که هنوز از مشخصه های جامع برای تببین نظریه علمی برخودار نشده است. اما شاخص  دیدگاه تازه ای است که با تکیه بر چند فرض تئوریک مشخص از جمله " پذیرش گفت و گو و تفاهم در ارتباطات میان جوامع و افراد"، "پذیرش مفاهیم تمدن و فرهنگ به عنوان عوامل پایه ای و تعیین کننده در عرصه تحولات و مناسبات بین المللی"،" پذیرش تنوع  تفاوت و تمایز میان تمدن ها" و " پذیرش الگوی رفتار مدنی و اخلاق معنوی در قلمروهای فردی و اجتماعی" بنا شده است. این ایده طی سالهای اخیر از سوی سید محمد خاتمی ، در فرصت ها و موقعیت های مختلف به تفصیل بیان و اصول و ضوابط حاکم برآن به گونه هایی مطرح شده است (خانیکی، 1387: 203). ایده گفت و گوی تمدن ها در اصل واکنشی بود در برابر نظریه ساموئل هانتیگتون در مورد "برخورد تمدنها"؛ و ساز و کاری را برای پیشگیری از خشونت میان تمدن ها بر اساس منطقی کاملا متفاوت با منطق هانتیگتون پیشنهاد می کرد: هیچ نیرو یا ویژگی ذاتی در تمدن ها وجود ندارد که باعث شود آن­ها ناگزیر به شکلی خشونت آمیز در برابر یکدیگر قرار بگیرند؛ در عوض، آن­ها می­توانند برای نیل به فهم متقابل، فایق آمدن بر تصویرسازی­های کلیشه ای، درک شباهت­ها و یا هم تکمیلی هایی که با یکدیگر دارند، و پذیرش تفاوت­های خود بدون اینکه این تفاوت ها را منبع بی اعتمادی و یا تضاد یا حتی پدیده ای ذاتا منفی تلقی کنند، وارد گفت و گو شوند. از آنجا که در نظریه " گفت و گوی تمدن ها " ، خود مفهوم "گفت وگو" به لحاظ فلسفی مفهومی چند بعدی و بسیار عمیق است بهتر است برای  درک بیشتر این نظریه ابتدا اشاره ای کوتاه به مفهوم " گفت و گو" داشته باشیم .

معنای گفت و گو در کاربرد جدید آن، نتیجه شماری از تحولات در دیدگاه­های معرفت شناسانه انسان مدرن است. سقراط، پدر گفت و گو، معتقد بود که شخص زمانی مهیای استفاده از گفت و گو می­شود که به جهل خویش پی ببرد. این نکته سقراطی در جهان مدرن از وضوح و قوت بیشتری برخوردار شده است. انسان عصر جدید، در کنار دیگر چیزها، دریافته که چیزی به نام معرفت قابل انتقال مطلق و یقینی وجود ندار؛ آنچه که معرفت نامیده می­شود، سلسله بی پایانی از حدس­ها و ابطال­هاست، پیشرفت در معرفت متکی به نقادی­ها و ارزیابی­های مستمر است؛ و مهم از همه این که، معرفت ملک مطلق هیچ شخص خاصی نیست.

واژه گفت و گو یا دیالوگ از لغت یونانی "دیالوگوس" ساخته شده است. "دیا" معمولا به معنای "از میان " است. ام در ارتباط با گفت و گو هم معنای واژه لاتینی "inter " است که " میان یا بین" معنی می دهد. "لوگوس" به معنای "کلمه" نوعی مفهوم بسیار کلی استدلال و اندیشیدن را افاده می کند که در قالب گفتار یا نوشتار ظاهر می شود و صورت یک مفهوم یا نظریه را به خود می گیرد. در این معنا، " گفت و گو= دیالوگ" نشان دهنده نوعی سیلان و جریان معنی میان شماری از افراد است. از رهگذر این جریان معنی، نوعی فهم و درک نو، که در اغاز گفت و گو وجود نداشته، پدیدار می شود.(همان: 67). بنابراین می­توان در ساده ترین تعریف از گفت و گو به این جا رسید که این مفهوم جریان معنی میان افراد است که بر پایه عقلانیت ارتباطی که بر خلاف عقلانیت ابزاری که بر اساس سود و منفعت اشخاص است بر اساس فهم و درک همدلانه است صورت می­گیرد. شاید بتوان گفت که مفاهیمی چون عقلانیت، استدلال ، درک و فهم جزو کلیدی ترین واژه­هایی است که دردل مفهوم "گفت وگو" جای دارد.

گفت و گو مفهومی برساخته آدمی است، از این رو نمیتوان آن را امری از پیش داده شده تلقی کرد. حتی می توان گفت مانند دیگر برساخته های اجتماعی بشر دارای ذات و گوهر ثابتی نیست، بلکه بیشتر کارکردهایی دارد که به وسیله کنشگران اجتماعی به آن اسناد داده شده و یا بر آن تحمیل می شود

طرح اندیشه گفت و گو به معنای فعلی آن ریشه در سال های پس از جنگ جهانی اول دارد. از مهمترین منابع این اندیشه کتاب "من و تو " نوشته مارتین بوبر فیلسوف متأله یهودی است که در سال 1923 در آلمان منتشر شد. بوبر این اندیشه را مطرح کرده است که باید انسان ها از اینکه یکدیگر را صرفا شیئی تلقی کنند، دست بردارند. و با پذیرش متقابل همدیگر به عنوان انسان ها هم نوع رابطه "من-آن" را به رابطه "من-تو" تبدیل کنند.مارتین بوبر اعتقاد داشت که اگر دو یا چند شخص وارد گفت و گویی شوند، ارتباطشان چنان می­شود که کنش و واکنشی که با یکدیگر دارند از آنان انسان­هایی می­سازد که با قبل از این همکنشی تفاوت­های مهمی خواهند داشت ، اما این دگرگونی مستلزم آن است که اشخاص یکدیگر را غایت فی ذاته تلقی کنند، یعنی هیچیک از آنان در این ارتباط گفت و گویی، هدف یا اهدافی نداشته باشد که مقتضی نوعی استفاده یا سوء استفاده از خود یکدیگر باشد

گفت و گو در تمام عرصه­های فلسفی و اجتماعی و حتی علمی به عنوان راه کشف و انتقال حقیقت شناخته شده است. علاوه بر شناخت که از بینش حاصل می شود، دیالوگ در مسائلی که متعلق فهم نیز هست اصلی ترین راه به شمار می رود. معناداری از "فهم" بر می آید و برای فهم دیگران باید با آنان سخن گفت. گفت و گوی میان فرهنگ ها و تمدن ها که ترکیب مفهومی معنا داری است که از طریق محور قرار دادن ذهن در مقابل عین و مشاهده دستاوردهای زندگی جمعی بشر،  می کوشد عرصه نوینی در ارتباطات فردی وجمعی بگشاید. به همین سبب است که این مقوله به موضوع مهم و جدیدی در حوزه های مختلف علوم انسانی و اجتماعی تبدیل شده است [30]

پاسخگویی به سطح ذهنی گفت و گوی تمدن ها ، نیازمند مروری بر مهمترین جریان های فکری و فلسفی ، بویژه جریان های فکری سه دهه پایانی قرن بیستم است. در حقیقت وجه مهم این بخیش با تحول بزرگی که در قرن بیستم با عنوان "چرخش زبانی" شناخته شد، همراه است. این تحول با جای دادن زبان در جوهر انسان شناسی خود به جای عقل و دوگانه سازی دکارتی ذهن وعین، مطابق با انگاره انسان به عنوان حیوان نشانه ساز- آنچنان که فیلسوف امریکایی و یکی از واضعان اصلی علم نشانه شناسی ،چارلزساندرس پیرس از آن بهره برده بود- زمینه ساز تحولی بنیادی در عرصه فلسفه در قرن بیستم شد. تحول موسوم به چرخش زبانی به طور خلاصه موجب تحولی بنیادی در مفاهیم متعارف ذهنیت و عینت به عنوان مقولات بنیادی فلسفه مدرن شد و ماحصل آن جایگیری مفاهیم ارتباطی مانند "امر بین اذهانی" هابرماس در کانون مباحث فلسفه غربی شد. این تحول با بسط جریان موسوم به "هرمنوتیک مدرن" در حوزه فلسفی آلمان بویژه در روایت پساهایدگری آن، زبان را بتدریج به اصلی ترین کانون هستی شناختی مبدل ساخت.  وجه دیگر این تحولات که نباید از نظر دور بماند، جانشینی مفاهیم "ذهن جمعی" به جای "ذهن فردی" دکارتی است. تحولی که با جریان احتماعی گراین میان دو اردوگاه فلسفی مدرنیستم و پست مدرنیسم پل زده است. در کانون واقع شد شدن مفهوم ذهن جمعی ،موجب در کانون قرار گرفتن مفهوم فرهنگ به عنوان صورت تعین یافته ذهن جمعی و تاریخی شده و به پدیدار شدن شاخه تازه ای با عنوان مطالعات فرهنگی در حوزه علوم انسانی مدد می رساند.

ایده گفت و گوی تمدن ها به دنبال نادیده گرفتن چالش ها و تهدیدهایی که در دنیای جدید به دلیل تنوع و تکثر فرهنگ ها ،تمدن ها واندیشه هاست بلکه به دنبال خلق فرصت های حاصل از این گوناگونی ها مطرح شد.

   " گفت و گوی فرهنگ ها و تمدنها" در ماه های نخست دوره اول ریاست جمهوری سید محمدخاتمی مطرح شد، همسو با فصلی جدید در نگرش به مسائل داخلی ایران، باب تازه ای در تبیین مناسبات جهانی گشود. این مفهوم در واقع ترجمان خواستهایی بود که در خلال برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در دوم خرداد سال 1376 تحت عناوین جامعه مدنی، حاکمیت قانون، گفت وگو به جای خشونت، حق متفاوت بودن و غیره در عرصه داخلی به منصه ظهور رسید. گفت وگوی تمدن ها به روایتی بیانگر چنان خواستهایی در عرصه بین الملل بود.

پارادایم گفت و گوی تمدنها از این حیث که در جست وجوی جانشینی خرد به جای قدرت در عرصه مناسبات بین المللی است ، پارادایمی در برابر انسداد روابط انسانی و اجتماعی است و تبیین و تدقیق مفهومی و کاربردی آن می تواند افق های جدید در عرصه های درون تمدنی و بیرون تمدنی بگشاید. پارادایم گفت و گوی تمدن ها واحد خود را نه افراد بلکه در وهله نخست ، تمدن قرار داده است. (همان:15) . گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها از نظر سید محمد خاتمی " مفهومی برآمده از کوششی مستمر بر ای نزدیک شدن به حقیقت و دست یافتن به تفاهم است

گفت و گوی تمدن ها مبتنی بر خرد و اخلاق ارتباطی است؛ یعنی نوع عقلانیت که بر فهم متقابل بین الاذهانی و حق بشر برای گزینش آزادانه تاکید دارد و نوید جامعه ای رها از سلطه ف ناامنی  ،و بی اعتمادی را می دهد[31]

سازه انگاری راهبرد سیاستمداران غربی در حوزه روابط بین الملل

طیف وسیعی از نظریات سازه انگاری از نوع متعارف آن تا رادیکال باعث شده است تا عملیاتی کردن این نظریه مشکلات خاص خود را داشته باشد. اما با این حال سه مورد کلی را اندیشمندان این رویکرد به عنوان گزاره های اصلی سازه انگاری پذیرفته اند.

این سه مورد شامل موارد زیر می‌باشد:

1- ساختار های هنجاری و فکری به اندازه ساختار های مادی دارای اهمیت می‌باشند.

2- هویت ها و هنجارها در شکل گیری منافع و کنش ها نقش تعیین کننده دارند.

3- ساختار وکارگزار متقابلا به هم شکل می‌دهند.

علاوه بر آن اندیشمندان مختلف رهیافت سازه انگاری تقسیم بندی های از تئوری سازه انگاری و مفروضه های آن بیان نموده اند[32]

واینر مهمترین گزاره های رهیافت سازه انگاری را بدین صورت بیان می‌نماید:

1- محیط جهانی تنها به عوامل مادی محدود نمی‌شود بلکه فاکتورهای فکری و هنجاری نیز اهمیت دارند.

2- خصوصیات دولت ها نتیجه تعاملات آنها می‌باشد و اینکه دولت ها دارای صفات ذاتی و از پیش تعیین شده نمی‌باشند.

3- منافع و هویت ها مفروض و از پیش داده نمی‌باشند بلکه نتیجه تعامل اجتماعی می‌باشند که در فرایندهای بین المللی در معرض تغییر می‌باشند.

4- انواع تعامل عبارتند از: مذاکرات / چانه زنی - بحث و استدلال و ارتباط همگانی و عمومی‌با علامت ها و سخنرانی ها.

5- تصمیم گیری در امور جهانی در سه سطح صورت می‌گیرد:

1- نهادهای رسمی ‌مثل رژیم های امنیتی

2- فرهنگ سیاسی جهانی(حکومت قانون، قواعد و هنجارها)

3- فاکتورهای انگاره ای از جمله الگوهای دوستی و دشمنی، روابط سیاسی میان کشورها.[33]

 

نسبت رسانه ها و قدرت

در ابتدا باید بدانیم که مقوله ای به نام رسانه از منظر ساز و کار موضوعی به نام «قدرت» جزو حوزه قدرت نرم محسوب می شود.

بر اساس تقسیم‌بندی «ژوزف نای» یکی از نظریه پردازان مطرح دکترین قدرت نرم، قدرت بر دو نوع «قدرت سخت» Hard power و «قدرت نرم» Soft powerتقسیم می‌شود. اما در ایران تقریبا از یک دهه پیش تا به حال، قدرت را بر سه دسته تقسیم بندی می‌کنند. و در حد فاصل بین قدرت سخت و قدرت نرم، از قدرت دیگری به نام «قدرت نیمه سخت» نام می برند. این تقسیم‌بندی سه گانه از قدرت تنها مخصوص ایران است و در هیچ عرف آکادمیکی چنین تقسیم‌بندی وجود ندارد. حال باید ببینیم که این سه نوع قدرت چه تعریف و چه اجزاء و ابزاری دارند و نیز هر یک از آنها ناظر بر کدام یک از حوزه ها هستند:

همان طور که از اسم آن می توان دریافت، ناظر بر قدرت نظامی و توان نظامی است. بنابراین موضوعی به نام «خشونت» عنصر اساسی آن است. از طریق اعمال قدرت سخت است که شخص یا کشور خاصی را «مجبور» به انجام دادن کاری می‌کنند. بنابراین قدرت سخت، «قهری» و «اجبار‌آمیز» است. این نوع قدرت معمولا زمانی استفاده می‌شود که کشوری بخواهد کشور و سرزمینی دیگر را به تصرف خود در آورد.

 1- قدرت سخت

ساز و کار قدرت نیمه سخت از طریق «تشویق» و «تنبیه» است. حوزه ی کاری این نوع قدرت متنوع است و مشتمل بر حوزه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و .. می شود. از طریق به کارگیری قدرت نیمه سخت می‌توان با استفاده از اعضای یک کشور، «دولت»ی دست نشانده در آن کشور به وجود آورده و از این طریق بر دولت و بازار و ارکان مهم آن جامعه تسلط پیدا کرد.

 2- قدرت نیمه سخت

که بیشتر ناظر بر ابعاد فرهنگی، روانی و اطلاعاتی است. در این نوع قدرت، به جای تصرف و تسلط سرزمین‌ها و یا دولت‌‌ها، تصرف «ذهن» ‌ها و «قلب‌»ها مد نظر قرار می گیرد. و از این طریق، یعنی با تسلط بر ذهن و قلب افراد یک جامعه می‌توان آنان را به «اقناع» رساند. به سادگی روشن است که ابزارهای رسیدن به چنین هدفی در اولویت اول، رسانه های فرهنگی و اطلاعاتی است.

 3- قدرت نرم

نکته مهم این است که در مقابل قدرت سخت و نیمه سخت می‌توان صلابت به خرج داد و مقابله به مثل کرد. اما در فرایند قدرت نرم از آنجا که فعالیت ها و عملکردهای آن به صورت غیر مستقیم و ناملموس است، انسان بدون آن که بداند تحت تاثیر قرار می گیرد. در جریان موضوعی به نام اسلام هراسی بیش از همه این رسانه هایی نظیر سینما و اینترنت و مطبوعات و... است که به عنوان مهم ترین ابزار جنگ نرم نقش بازی می کند.[34]

 

انگاره سازی در رسانه های غربی

   رسانه ها در جهان امروز به دلیل ماهیت خود در بسیاری از سطوح سیاسی و اجتماعی تأثیرگذارند بطوریکه در جوامع مدرن، رسانه ها از مهم ترین ابزارهای کنترل اجتماعی تلقی می شوند و از این نظر می توانند به شدت در موضوع ثبات سیاسی اجتماعی دخالت کنند. عملا این رسانه ها همواره در حال انگاره سازی هستند.

        اهمیت روزافزون رسانه ها در سازوکار تحولات اجتماعی سیاسی از ماهیت این ابزار ناشی می شود، زیرا در جهان معاصر اطلاعات قدرت است وامروزه بخش عظیمی از جمعیت جهان(از طریق همین رسانه ها ) به این قدرت دسترسی دارند. همزادی  " رسانه " و اطلاعات و تلاقی این مفاهیم با " قدرت " و نقش مستقیم و غیر مستقیم رسانه در شکل دهی هنجارهای اجتماعی و ارزش های فردی، معادله مهم و تازه ای را در جهان معاصر رقم می زند که نتیجه آن به طور قطع در امنیت ملی وکلیه واحدهای سیاسی تأثیرگذار است. این مهم به شدت در دهه های اخیر مورد توجه قدرتهای جهانی ودر راس آن آمریکا قرارگرفته است بطوریکه اغراق آمیز نیست اگر بگوییم در حال حاضر قلب رسانه ای جهان در انحصار تنهاچند شرکت مهم که عمدتا توسط آمریکا اداره می شوند در حال طپش است واز این طریق است که آمریکا سعی دارد تا هژمونی رسانه ای خود را در جهان هرروز بیش از پیش حفظ وتثبیت کند.در حال حاضر تنها چند کمپانی معدودکه عمدتا آمریکایی هستند جریان اصلی رسانه ها در جهان را در دست دارندو تا زمانی که این انحصار غیر طبیعی بر رسانه ها وجود دارد همه محصولات آنها و حتی شیوه اطلاع رسانی و اخبار آنها در جهان سیطره خواهدداشت .

          این شرکت ها که به تدریج از دهه 80 با ادغام سازمان های رسانه ای کوچکتر به وجود آمده اند،در عین حال که دربعضی از قسمت ها سرمایه گذاریهای مشترکی دارند، هر کدام در یکی از حوزه های رسانه ای تخصص و تسلط بیشتری را برای خود محفوظ نگاه داشته اند

هژمونی رسانه ای و خبری غرب وبطور مشخص آمریکا، می تواند چالشی جدی در زمینه امنیت ملّی سایر کشورهای جهان؛ بخصوص کشورهای جهان سوم ونیز کشورهایی که چندان هم قدم و هم جهت با سیاست های غرب ودر راس آن آمریکا نیستند، بشمار آید . یکی از وزرای سابق امور خارجه آمریکا گفته بود : آمریکاییها قدرتمند هستند زیرا ... می توانند به رویاهای وآرزوهای دیگران الهام بخشند واین را مدیون تصویری هستند که سلطه جهانی آنها برفیلم وتلویزیون برایشان بوجود آورده است.[35]

 

  استراتژی های رسانه ای غرب در فرآیند هدایت افکار عمومی

      بررسی روشها ی مختلف عملیات روانی نظام رسانه ای غرب علیه بخشی از جهان وبطور مشخص جهان اسلام والبته ایران مؤید این است که بیشتر این تکنیک ها تاثیرات درازمدت دارند و در سطحی گسترده و راهبردی اجرا می شوند. در ذیل برخی از این شیوه های رسانه ای ذکر می شود:

          1- گسترش جذابیت آمریکایی:  ایالات متحده آمریکا صادر کننده شماره یک فیلمهای سینمایی وبرنامه های تلویزیونی در جهان می باشد. بیش از هر کشور دیگری کتاب چاپ می کند . فروش تولیدات موسیقی آن بیش از دو برابر رتبه بعدی یعنی ژاپن است . بیش از 13 برابر کشور ژاپن در فضای اینترنت وب سایت دارد مسابقات بسکتبال ملی آن کشوراز طریق شبکه های ماهواره ای  برای 750 میلیون خانواده در 212 کشور وبه 42 زبان پخش می شودو.... اینها در نهایت به جذابیت آمریکا برای مخاطب به عنوان اولین قدم در فرآیند انتقال هدفمند پیام ختم می شود.این بخشی از استراتژی قدرت نرم آمریکا محسوب می شود. 

          2-  ایجاد دشمن فرضی:    گفتمان غیراخلاقی دشمن سازی، سابقه ای چند صد ساله در تمدن غرب داردکه ریشه آن را باید در مدرنیته جستجوکرد. فیلمهای هالیوودی و در مجموع انگاره سازی های گوناگون آمریکایی نشان می دهد که فرایند «دشمن سازی»، پیش درآمدی برای دستیازی امریکاییها به مداخله جویی، تحقیر ملتها و نابود کردن انسانها به وقت جنگ است (جنیدی،1386،مقاله روزنامه قدس).

           3  استفاده از شیوه تداعی ذهنی: امریکاییها از این شیوه استعاره ای در گفتمان سیاسی جنگ علیه کشورهای جهان اسلام از جمله افغانستان و عراق بارها استفاده می کنند؛ برای مثال، واژه بنیادگرایی در قاموس رسانه های غرب به معنای تعصب و افراط گرایی خشن، کریه و شدید مذهبی، تعریف، و گاه نشانه ای جزئی و کم اهمیت وگاه جالب از دین اسلام قلمداد می شود. چنانچه یک فرد مسلمان به مسلمان بودن خویش اذعان کند، در معرض خطر بنیادگرا نامیده شدن قرار می گیرد از این رو، ترکیب بنیادگرا رمزگونه ای است برای توصیف مسلمان متعصب و خشونت طلب که از سوی دولتهایی همچون ایران هدایت می شوند .

         4  انسانیت زدایی واهریمن سازی:  بر اساس این روش، هر یک از طرفین منازعه در عملیات روانی خویش می کوشد تا تصویری غیرانسانی از حریف ارائه کند. به تصور آنها، این اقدام هم از مشروعیت آن می کاهد و هم اعمال خشن و تند خود را علیه او توجیه می کندشاید فیلم سینمایی 300 محصول سال 2007آمریکا را بتوان نماد کاملی از انسانیت زدایی از ایرانیان نام برد که درآن سربازان ایرانی به شکل موجوداتی غیر واقعی وکریه به تصویر کشیده می شوند .نمونه هایی از این دست درسینمای هالیوودی بسیار است .

        5- شیوه های نوین  سانسور:  مقصود از «سانسور»، اعمال نظر در جریان خبررسانی به منظور جلوگیری از انتشار اخباری است که ممکن است انتشار آنها برای مردم مفید باشد؛ اما در راستای منافع کسی که این اعمال نظر را انجام میدهد، نباشد اما در شیوه امروزین سانسور رسانه ها اقدام به " انگاره سازی " یا تصویر سازی می کنند تا حقیقت آنگونه که هست نشان داده نشود ویا آنگونه نشان داده شود که مطلوب آنهاست . مانند ایجاد انگاره ای از ایران در رسانه های امریکایی و غربی که درصدد است ایران را کشوری خشونت طلب جلوه دهد. جالب اینکه تحت تأثیر انگاره سازی نظام رسانه ای غرب، پس از دستگیری تکاوران انگلیسی مهاجم به آبهای ایران یکی از آنها پرسید «ما را کی میخورید. به ما گفته اند اگر توسط پاسداران اسیر شوید آنها شما را میخورند»

         6  دروغ بزرگ :   یکی از شیوه های رایج در فعالیتهای تبلیغاتی  بویژه در سطح بین المللی  استفاده از دروغ است. دروغ تا زمانی که کشف نشود و متناسب با اوضاع و احوال مخاطبان طرح و پخش گردد به مثابه اسلحه ای بسیار مؤثر عمل می کند. روش دروغ بزرگ نخستین بار توسط گوبلز وزیر تبلیغات آلمان نازی مطرح شد. وی در مورد قدرت نفوذ دروغ معتقد است: «بزرگترین دروغ را صد بار باور می کنی » (بزی،1385،فصلنامه عملیات روانی) بطور مثال دولت بوش با طرح دروغ دستیابی عراق به سلاحهای کشتار جمعی، توانست میلیونها نفر بویژه افکار عمومی بیطرف جهان را نسبت به حمله به عراق متقاعد کند.

         7- تضعیف روحیه عمومی:  یکی دیگر از شیوه های اجرای عملیات روانی توسط رسانه های غربی آن است که با بهره گیری مناسب از شگردهایی چون، شایعات و پخش اکاذیب، اغراق و مبالغه، تحریف و سایر ترفندهای مشابه، موجب ایجاد تغییرات موردنظر در اطلاعات افراد یا جامعه هدف ، و در نهایت باعث بروز وضعیت بحرانی میشود. این تغییر اطلاعات معمولاً به کمک ایجاد نوعی بینظمی و گسستگی ذهنی و روحی، سرگردانی فکری، تزلزل، بلاتکلیفی و بی تصمیمی پدید میآید. که در نهایت به شکستن مقاومت روحی افراد جامعه و تضعیف وحدت ملی منجر میشود.

     8-ایجاد تفرقه: سیاست نام آشنای «تفرقه بینداز و حکومت کن» که به ترفند تاریخی انگلیسی ها برای سلطه بر سایر ملل شهرت دارد، بی شک، یکی از کارآمدترین ترفندهایی است که دستگاه عملیات روانی غرب در راستای استعمار فرآ نوین وبا بهره گیری از حاکمیت رسانه ها از آن بهره می گیرد. تفرقه افکنی های غرب در جهان اسلام به شکلهای مختلفی صورت میگیردازجمله : بزرگنمایی مسائل مورد اختلاف مذاهب اسلامی و کم رنگ کردن مسائل مشترک بین آنها ؛ مطرح کردن موضوع هلال شیعی و مخاطره آمیز جلوه دادن آن برای کشورهای عربی و اهل تسنن و القای دخالت ایران در امور داخلی کشورهای اسلامی و عربی ، مذاهب ساختگی و.....

         9- شرطی سازی مخاطب:   تبلیغات شرطی معمولاً با بهره گیری از شیوه القای غیرمستقیم پیام صورت می گیرد.امروزه از این روش تبلیغی بسیار خطرناک برای استحاله فرهنگی ملتها استفاده می شود. برای مثال، استفاده از پوشش اسلامی در کشورهای آسیایی و آفریقایی، وسیله ای مشروع و قانونی برای دفاع از استقلال و سلامت خانواده هاست. ولی رسانه ها می توانند با تکرار سوژه های منفی در چهره پوشش اسلامی، جامعه را به گونه ای شرطی کنند که هر گاه زنی با حجاب دیده شود از پیش درباره بی سواد بودنش داوری شود این درحالی است که زن بی بند و بار به عنوان زن روشنفکر و باسواد تحت پوشش حمایتی تبلیغات شرطی قرار می گیرد.

         10-ارائه پیام با محتوای کلی: طراحان نظام تبلیغاتی کاخ سفید، همواره از روش کلی بافی فریبنده به منظور رویارویی با کشورهای ناهمساز بهره می گیرند؛ به عنوان مثال «بوش» در جریان سخنرانی خود در کنگره امریکا در ژانویه ۲۰۰۲م، ایران، عراق و کره شمالی را به عنوان «محور شرارت» اعلام می کند؛ تعبیری که تعریف مشخصی از آن نیست .

        11-القای همراهی جمعی: آمریکا بویژه در طول نیم قرن اخیر از این روش برای تحمیل هژمونی خود بر جهان استفاده شایانی کرده است. استدلالی که معتقد است آرمان و هدف امریکا در یک مقیاس بزرگ «آرمان همه بشر» است.چنین تعبیری را بوش پس از تحولات ۱۱ سپتامبر این گونه اعلام کرد: هر که با ما نیست علیه ماست. در واقع ، آمریکاییها همواره تلاش می کنند به مخاطبان القا کنند که همه با نظرا ت و مواضع آنان موافقند و یا آنچه را آنان میگویند نظر همه است. بر اساس این روش، آمریکا، همزمان یک کشور منطقه ای معین با یک آرمان جهانی و در عین حال، یک مکان در شمال قاره امریکا و یک وطن اسطوره ای آزاد است

          12-تعمیم افراطی: در تعمیم افراطی اصولاً واژه ها و اصطلاحاتی به کار گرفته میشود که به لحاظ عاطفی و مجازی تداعی کننده مفاهیم ارزشی و اعتقادات راسخی است که ثابت کردن آنها به اطلاعات یا استدلال خاصی نیاز ندارد. البته چنین واژه ها و اصطلاحاتی تصورات مختلفی را در اذهان افراد مختلف متبادر میسازد؛ اما دلالت ضمنی آنها همواره مطلوب و مؤثر است امروزه، غربی ها از این روش برای تخریب چهره اسلام واقعی استفاده می کنند. شاید یگانه حرف مهم سینمایی میلیونر زاغه نشین تنها همین بود که آن هم در پخش تلویزیون جمهوری اسلامی ایران با حذف آن چندثانیه طلایی که شخصیت منفی فیلم درحال نماز خواندن بودبه اصطلاح پاستوریزه شد!![36]

       مهمترین جنبه های تاثیر گذاری رسانه های غربی

         بطور کلی وقتی کشوری مورد آماج عملیات روانی رسانه ای قرار می گیرد ،  این عملیات در دو بخش می تواند امنیت ملی آن کشور را تحت تأثیر قرار دهد: حاکمیت و افکار عمومی شهروندان. کارگزاران عملیات روانی در مورد شهروندان کشور آماج،عمدتا چند هدف را دنبال می کنند:

   1) ایجاد حس بدبینی در آحاد جامعه نسبت به حاکمیت

   2) بالا بردن سطح توقعات عمومی جامعه

   3) ایجاد بحرانهای ساختگی در سطوح داخلی ومنطقه ای

   4) ترویج فرهنگ غربی در مقابل فرهنگ مطلوب حاکمیت

   5) معرفی غرب به عنوان یگانه منجی جهانی

        این اقدامات از طریق بکار گیری ابزار های مهم رسانه ای همچون اینترنت ، رادیو ، شبکه های تلویزیونی ماهواره ای والبته رسانه های مکتوب و سینما صورت می پذیرد که در تمام عرصه های مذکور غرب ودر راس آن آمریکا بطور فعال وموثر حضور داشته وهمانطور که گفتیم هرروز ابعاد تسلط خود را برافکار عمومی جهان تسری می بخشد اما رسانه های غربی ( ودر راس آن آمریکا ) چگونه می توانند با بهره گیری از رسانه ها تهدیدی برای امنیت ملی این کشور ایجاد نمایند:

1-    تحریک گروه های اپوزوسیون داخلی وخارجی

        هدف رسانه های غربی در این بخش عمدتا تحت فشار نهادن مسئولین نظام وزیر سوال بردن مشروعیت ومقبولیت نظام است که بطور مشخص از طریق شبکه گسترده مجازی ( اینترنت ، فیس بوک ، تویتر و...) شبکه های ماهواره ای پیگیری می شود.

2-     تشدیداختلافات قومی و مذهبی

       اصولا کشور هایی که در آن اقوام ومذاهب گوناگون حضور دارند بطور باالقوه همواره با برخی تهدیدات مواجه هستند این تهدیدات که اغلب ماهیت سیاسی ، اجتماعی وفرهنگی دارند ممکن است مورد توجه دشمنان قرارگیرد . رسانه های غربی با بهره گیری از این فضا وبا هدف تحت تاثیر قرارنهادن امنیت ملی کشور از طریق کاهش شاخص میزان مشروعیت نظام در نزد اقوام گوناگون تلاش می کنند تا حد امکان کشور را با چالش های مختلف مواجه سازند اوج این اقدامات را در تمایلات گریز از مرکز قومیتها، تشدید درگیریهای قومی ونهایتا موضوع جدایی طلبی بخصوص در استانهای مرزی کشور می بینیم .

3-     گسترش ناامنی اجتماعی وانحرافات اخلاقی

       افزایش آمار برخی مشکلات ومعضلات اجتماعی نظیر میزان طلاق ، بزهکاری ، اعتیاد وغیره می تواند به شدت برامنیت اجتماعی وفرهنگی جامعه ونیز خانواده به عنوان کانون مهم اجتماع  تاثیر گذارد واز این طریق شاخص های ناامنی جامعه را تحت تاثیر قرار دهد .این امر در یک فرآیند دو سویه نه تنها با تضعیف بنیانهای اصلی اجتماعی همچون خانواده خود می تواند در یک روند زنجیره وار  ابعاد دیگر را متاثر نماید بلکه در صورت گسترش فضای ناامنی اجتماعی به تدریج نخبگان وافراد طبقه متوسط جامعه اعتبار خود را در گروه های معارض که برعکس با شعار توجه به موضوعات اجتماعی وارد می شوند می یابند وبه این ترتیب نارضایتی اجتماعی گسترده شده وتبعات آن باز هم دامنگیر امنیت کشور خواهد شد.

4-     طرح افزایش قدرت مردمی جهت مهندسی انقلاب رنگی

       به این منظور شبکه وسیعی از رسانه‌های جمعی ( شبکه های ماهواره ا ی ، سایتها ، و خبرگزاریها ) با بهره گیری از فناوری‌های نوین رسانه ای ( فیس بوک ، تویتر  و....) تحت هدایت غرب تلاش دارند تا با بحران‌سازی اجتماعی و آفند تبلیغاتی وبه اصطلاح افزایش قدرت مردمی به مهندسی انقلاب رنگی در ایران بپردازند.در سال‌های اخیر، این رسانه‌ها بخش اعظم کمک‌های مالی آشکار برای ترویج به اصطلاح دمکراسی در ایران را به خود اختصاص داده بودند

5-    گسترش فرق واندیشه های انحرافی

این بعد از تهدیدات عمدتا در حوزه مذهب (  امنیت فرهنگی ) قابل بررسی است . فرقه گرایی ورواج اندیشه ها ی خرافی توسط شبکه رسانه ای غرب از جمله دغدغه های جوامع اسلامی است.بخصوص آنکه دنیای غرب پس از سالها مبارزه با حاکمیت دینی،در عصر برگشت بسوی ایمان،پرچم ترویج معنویت مورد نظر خود را برافراشته وبه تولید،صدور و تشویق گرایش جوانان به عرفان های کاذب می پردازد.

6- گسترش شبهات وتضعیف بنیانهای دینی

      رسانه های تحت مدیریت یا هدایت غرب با استفاده از تکنیک های تبلیغاتی رسانه ای در بلند مدت می توانند سئوالات بی پاسخ فراوانی را در حوزه های مختلف برای مخاطبان عام به وجود آورنداین شبهه افکنی هاکه عمدتا با هدف تحریف در تاریخ اسلام و مخدوش نمودن چهره دین ونیز ماهیت حکومت اسلامی  در اذهان عمومی صورت می گیرد می تواند در حوزه امنیت فرهنگی ( مذهب ) جامعه را با خطرات جدی مواجه سازد بخصوص آنکه در مقابل ، تلاشی کارساز برای پاسخ به این سوالات صورت نپذیرد.

7-افزایش اقبال عمومی نسبت به فرهنگ آمریکایی

ایالات متحده آمریکا بابهره گیری از منابع متعدد قدرت نرم خود از جمله سینما وشبکه های متعدد ماهواره ای به خوبی به خانه های مردم ورود کرده وتلاش می کند تا فرهنگ آمریکایی را با جذابیت زیاد برای آحاد جامعه نهادینه کند این بدان جهت است که عموما فرهنگ عامه دقیقا تحت کنترل دولتها نیست وایالات متحده هم با سرعت شگفت آوری در حال فروختن ارزان صنعت فرهنگ عامه اش به خریداران خارجی است این جذابیتها می تواند دردرازمدت افکار عمومی کشور را نسبت به پذیرش سیاستهای آمریکا در ابعاد مختلف تحت تاثیر قرار دهد .

8-ایجاد بحران های هویتی در جوانان

     اقلام ساده ای مانند شلوار لی ، کوکا کولا ، یا مارکهای برند سیگار ارزشهایی را در عمل به نسل های جوان منتقل می کند که با تمام سادگی شان هویت ساز هستند.  (نای ،107:1389) استراتژی رسانه های غربی، در واقع، این است که شخصیت و هویت ملی و فرهنگی ما  را در برابر یک چالش و بحران جدید قرار دهد.این مهم می تواند خطری جدی در امنیت اجتماعی وفرهنگی جامعه محسوب شود.

9-    مشروعیت بخشی به سیاست های خارجی غرب

        آمریکا برای اجرای سیاستهای خود در سطح جهان به کسب مشروعیت اقدامات از سوی مردم خود وافکار عمومی کشور های دیگر نیاز دارد در حال حاضر که بحث تحریمهای ایران از مباحث بسیار داغ در روابط بین الملل است ومستقیما مردم ایران از آن تاثیر می پذیرند بسیار مهم است که در عین حال مردم به دولت آمریکا در عین تحمل سختی علاقمند !! باشند وبپذیرند که آنچه را تحمل می کنند حاصل بد اخلاقیهای دولتمردان خودشان در عرصه جهانی است .این مهم می تواند زمینه لازم برای حمله نظامی را نیز فراهم سازد وبه این ترتیب عالی ترین سطح امنیتی کشورمان مورد تهدید جدی قرار گیرد .وظیفه این فرآیند پیچیده بردوش رسانه ها نهاده شده است .[37]

 

تاثیرات نظریه برخورد تمدن ها در رسانه

اسلام هراسی

در بیان ریشه اصطلاح اسلام هراسی باید گفت که Islamophobia از کلمات اسلام، حرف لاتین مابعد کلاسیک o و کلمه Phobia، به معنای ترس نامعقول از چیزی یا بیزاری از آن، تشکیل یافته است. پسوند phobia دو کاربرد کلی و متفاوت دارد. این پسوند گاه در روانشناسی در مورد افراد به معنای نوعی بیماری به کار می‌رود و گاه در زمینه‌ای اجتماعی و در کنار اصطلاحات مربوط به ضدیت با اقوام و ملیت‌ها استفاده می‌شود. مورد نخست، فاقد دلالت مستقیم سیاسی است؛ ولی مورد دوم دلالتی سیاسی دارد. (3)

واژه‌ی «اسلام‌ترسی» در قاموس سیاسی اروپا، معانی مشخصی دارد، چنان که در قرن نوزدهم، واژه‌ی «سامی‌ستیزی» چنین وضعی داشت، تحت این عنوان که منظور از آن تروریسم اسلامی است، ده‌ها همایش و میزگرد سیاسی و فکری در غرب برگزار شده است تا به بررسی نقاط هراس از اسلام و مسلمانان و ابعاد فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آن بپردازد.[38]

مراحل اسلام هراسی

پدیده اسلام هراسی در دنیای معاصر را می توان به لحاظ تاریخی در چند مرحله تقسیم بندی نمود. (6) این مراحل به اجمال عبارتند از:

مرحله اول

مرحله اول این پروژه به صورت مشخص از اواخر دهه 80 میلادی آغاز شد. چرائی عملیاتی شدن اسلام هراسی و اسلام ستیزی نیز به موضوعاتی چون پیروزی انقلاب اسلامی و رشد و از سرگیری جریان های تندرو و بنیادگرای اسلامی در جهان اسلام دانست. انقلاب اسلامی ایران در سال های نخست پیروزی باعث به وجود آمدن و ظهور خود آگاهی دینی در میان مسلمانان و بازیابی هویت اسلامی شد و این مهم نیز گفتمان بیداری اسلامی را به منصه ظهور رسانید و گفتمان بیداری اسلامی تدریجا به گفتمان مسلط جهان اسلام تبدیل گردید.

مرحله دوم

که از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در 1989 آغاز می شود. با فروپاشی بلوک شرق و شوروی سابق مطابق دیدگاه های محافظه کارانه افرادی چون لئو اشتراوس مبنی بر وجود یک دشمن واقعی یا فرضی به عنوان یکی از راهبردهای سیاست خارجه ایالات متحده، پروژه اسلام هراسی مورد اهتمام و توجه بازیگران سلطه گر قرار گرفت. در همین راستا مراکز تصمیم ساز ایالات متحده سعی کردند برای پر کردن خلأ بیگانه هراسی و محاصره اندیشی، خطر اسلام را جایگزین خطر کمونیسم نمایند.

 

از این رو و در فاز جدید، راهبرد اسلام هراسی را از مجاری صرف تبلیغاتی خارج کرده و به آن زیر ساخت به اصطلاح علمی و فرهنگی دادند. در این رابطه و در سال 1993 تئوری برخورد تمدن ها از سوی« ساموئل هانتینگتون» مطرح گردید. هانتیگتون در نظریه خود که به جهان پس از فروپاشی بلوک شرق نظر دارد سخن از شکل گیری تمدن ها می کند و از این پس روابط و منازعات بین الملل را در عرصه فرهنگی و تمدنی می داند. وی از میان تمدن های نام برده بیش از همه به تمدن اسلامی تاکید می ورزد. و معتقد است که جهان غرب باید به گونه ای این تمدن را مهار کند.

القاء این مفاهیم که قوانین اسلامی ناقض حقوق بشر است. اسلام دینی خشونت طلب و مروج عصبیت است، دین اسلام بنیادگرا و مخالف علم و پیشرفت می باشد، اسلام مولد اندیشه تروریسم است و... بخشی از فاز جدید اسلام هراسی و اسلام ستیزی در این مرحله را شامل می شود.

مرحله سوم

سومین موج اسلام هراسی پس از حادثه 11 سپتامبر و انفجارهای نیویورک و واشنگتن عملیاتی شد. در این مرحله رسانه های تحت کنترل نظام سلطه سعی کردند بنیان روابط جهان اسلام و غرب را دگرگون سازند، از این رو به شدت و حدت گسترده ای این عبارت که خطوط گسل تمدنی بین اسلام و غرب فعال شده است را القا می کردند. بعد از واقعه 11 سپتامبر بود که جورج بوش اعلام می کند که جنگ های صلیبی مجددا شروع شده است. وی کشورها را از این پس به دو گروه دوست ایالات متحده و دشمن ایالات متحده تقسیم بندی می کند. که هر که با ما نیست پس بر ما است. از این روی سخن از محور شرارت کرده و کشورهای ایران و کره و سوریه را به عنوان کشورهای حامی تروریست و نقض کننده منافع دنیای آزاد و جهان غرب معرفی می کند.

دو روز پس از انفجارهای 11 سپتامبر، روزنامه هرالدتریبون در مقاله ای به قلم جان وینکور نوشت که این حوادث برخورد تمدن های اسلامی و غرب را آشکار ساخته است.[39]

 

سیمای جهان اسلام در رسانه‌های غربی

اسلام هراسی و اسلام ستیزی توسط امپراتوری های خبری و رسانه ای نظام سلطه آنچنان ساماندهی شد که نخست وزیر وقت ایتالیا در اظهاراتی نسنجیده تمدن غرب را اصیل تر از تمدن اسلامی خواند و مسلمانان را به علت آنچه او فرودستی می نامید مورد تحقیر قرار داد.

در ادامه این روند، فوکویاما یک ماه پس از حادثه 11 سپتامبر در مصاحبه ای با روزنامه گاردین تاکید کرد که اسلام تنها نظام فرهنگی است که مدرنیته غربی را تهدید می کند. او تصریح کرد که که آمریکا می تواند برای شکستن مقاومت کشورهای اسلامی در برابر مدرنیته از توان نظامی خود استفاده کند.

در همین رابطه ویلیام کوهن، وزیر دفاع اسبق آمریکا و از استراتژیست های برجسته این کشور اعلام داشت جنگ آمریکا و متحدانش با اسلام، جنگ چهارم جهانی است. وی جنگ جهانی سوم را دوران جنگ سرد و به مدت 45 سال می داند و جنگ جهانی چهارم را هم نبرد بین تمدن غرب و اسلام معرفی می کند.

ارائه تصویری موحش از مسلمانان، منتسب ساختن تمامی حوادث سوء، انفجارها، ترورها، بحران‌های اقتصادی به مسلمانان در دستور کار رسانه‌های غربی است. ساخت فیلم‌هایی شبیه فتنه، چاپ کاریکاتور و امثال اینها تنها یک از هزار نمونه هستند، ارائه تصویری از مسلمانان هواپیما ربا، شهوت ران، بی‌رحم و تروریست در فیلم‌های هالیوودی بازوی دیگری این پروژه، درگیر کردن مسلمانان با هم و سوق دادن تضادها و کشمکش‌ها به درون سرزمین‌های اسلامی است.

یکی از مخالفان این جریان به نام «جک جی، شاهینی» کتابی با عنوان «عرب تلویزیونی» در سال 1984 منتشر کرده که در آن یکصد برنامه تلویزیونی محبوب و پر مخاطب طی مدت 8 سال در ایالت متحده مورد بررسی قرار گرفت است. نویسنده نتیجه گرفته که در این 8 سال و طی یکصد برنامه تلویزیونی که یکصد و پنجاه میلیون نفر در ایالات متحدة آمریکا مخاطب داشته حتی یک ویژگی خوب و مثبت به مسلمانان نسبت داده نشده است.

در هالیوود تمام مردم جهان به غیر از آمریکایی‌ها نوعی شرارت را به یدک می‌کشند. که مثلاً ایتالیایی‌ها مافیایی، آسیایی‌ها حیله گر، سیاه پوستان بی‌فرهنگ و مردم آمریکای لاتین خریدار و فروشنده مواد مخدر معرفی می‌شوند که شخصیت آمریکایی باید با تمام این گروهها مبارزه کند و افراد مظلوم را نجات دهد. در فیلمها و خبرهای آمریکایی اغلب از ادیان و قومیتهای مختلف چندان تصویر مناسبی ارائه نمی‌شود؛ ولی شاید بتوان گفت این بی انصافی‌ها در حق ادیان و سنتهای جهان درباره‌ی مسلمانان و دین اسلام بیشتر از سایرین بوده است. مسلمانان در فیلمهای هالیوودی به عنوان افرادی به تصویر کشیده می‌شوند که هواپیما ربایی می‌کنند، بمب کار می‌گذارند و آدم می‌کشند و در این میان زنان مسلمان مظلومینی نشان داده می‌شوند که از سوی مردان مورد ظلم واقع می‌شوند و در حقیقت برده‌ی مردان مسلمان هستند.

آنها اینگونه مسئله را جلوه می‌دهند که عربها و به طور کلی مسلمانان اساساً بی فرهنگ و خشن هستند و اسرائیل و آمریکا تنها برای حفظ حیات خود بین این همه خشونت ناچار هستند از نیروی نظامی استفاده کنند و همین تبلیغات کافی است که حجم بمب و گلوله در افغانستان و عراق و سایر کشورهای جهان به چشم جهانیان نیاید و به جای آن وقتی بمب های رژیم صهیونیستی در سال 2006 خانه و کاشانه بسیاری از شهروندان جنوب لبنان را با خاک یکسان می‌کند رسانه های آمریکایی به نقل از «آلن درشویتس» نظریه‌پرداز یهودی ساکن آمریکا این اقدامات را به عنوان دفاع از یک کشور متمدن در برابر گروهی مسلح به نام حزب الله ذکر کنند که در صورت نبود این حملات کشورهای متمدن دیگر نیز باید منتظر حملات از سوی مسلمانان تندرویی مثل حزب الله و گروههای شیعی در ایران و پاکستان باشند.

در خبرنامه ها و عکس های خبری، اعراب همواره به تعداد انبوه نشان داده می‌شوند که هیچ فردیت و هیچ ویژگی شخصی یا تجربه شخصی در آنها دیده نمی‌شود. اغلب عکسی حاوی خشم و بدبختی یا ژست غیرعقلانی از آنها به تصویر می‌کشند. پشت سر این تصاویر، تهدیدی بنام «جهاد» خوابیده است. برآیند کار، ایجاد نوعی ترس از مسلمانان (یا اعراب) است که کل جهان را تهدید می‌کند.

به طور کلی می‌توان گفت که اسلام در بیشتر رسانه‌های تبلیغاتی غرب، «خطری بزرگ برای تمدن غربی» به حساب می‌آید و مسلمانان نیز عموماً گروه‌های خشونت طلب و تندرو که جهاد را پیشه‌ی خود قرار داده و به چند همسری (تعدد زوجات) اعتقاد دارند و مخالف سکولاریسم و آمیختگی با دیگر مردم هستند، شناخته شده‌اند.

در رسانه های غربی، انسان مسلمان به گونه‌ای تصویر می‌شود که گویی سوار بر اسب در دست شمشیری دارد یا عربی است که کیسه‌ای پر از دلار حمل می‌کند و در حقیقت دستمایه‌ی جوک‌ها و طنزهای روزنامه‌های غربی را فراهم ساخته است.

 

رسانه‌های غربی جهت تحقق بخشیدن به ایده‌های نظری مذکور، بعد از پایان جنگ سرد، تصویری قابل تأمل از جهان اسلام ارائه کرده­اند. رسانه‌های غربی با رویکرد «گوهر گرا» کلیت اسلام را مورد هجمه تبلیغاتی قرار داده و اسلام یکپارچه را به جهان معرفی می‌نمایند. با تأمل در دال‌های موجود در رسانه‌های غربی، در می‌یابیم که اسلام با همان ویژگی‌های چهارگانه‌ای معرفی می‌شود که در دوره جنگ‌های صلیبی ساخته و پرداخته شد. ادوارد سعید در مقدمه مفصلی بر کتاب خود اسلام رسانه‌ها در سال 1996، به بررسی تحولات بعد از فروپاشی شوروی پرداخته است. وی سیمای جهان اسلام در رسانه‌های غربی در دوران پس از جنگ سرد را چنین معرفی می‌کند:

·         جهان اسلام یک قلمرو یکپارچه و متحد معرفی می‌شود

·         چهره‌ جهان اسلام منفی است

·         اسلام دین خشونت است

·         جهان اسلام خطری برای منافع غرب معرفی می‌شود

·         در جهان اسلام زنان مورد تبعیض و سوء استفاده قرار می‌گیرند

 

ایران هراسی

سی.ان.ان و اخبار مربوط به ایران

دست­اندرکاران و تأثیرگذاران بر دستگاه تصمیم­گیری سیاست خارجی واشنگتن با تبلیغات گسترده خود در رسانه­های مختلف، به طور مکرر مدعی شده­اند که دولت تهران، تلاش­هایی را برای ساخت سلاح­های اتمی و موشک­های دوربرد حامل آن آغاز کرده است. آن­ها در خبرهای پیش­بینانه خود، ادعا می­کنند که در صورت استمرار تلاش­های ایران، این کشور قادر خواهد بود طی سال­های آینده، به این نوع از تسلیحات کشتارجمعی دست یابد که به منزله تهدیدی جدی برای صلح و امنیت بین­المللی خواهد بود. سی.ان.ان نیز در این میان با پیروی از سیاست­های کلی آمریکا با چاپ اخبار و مقالات متعدد، پیوسته اتهامات فراوانی را بر ایران وارد می­نماید و به شدت در صدد تأمین اهداف سیاسی دولتمردان آمریکایی است. اما قضیه به همین جا ختم نمی­شود، مسأله تروریسم و حمایت از تروریسم، موضوع دیگری است که سی.ان.ان و سایر رسانه­های آمریکایی به تبع سیاستمداران در مناسبت­های گوناگون و در گستره وسیعی، تهران را به رهبری، دست ­داشتن و انجام عملیات­های تروریستی در سطح جهان متهم نموده و مخالفت ایران را با روند صلح خاورمیانه نیز در همین راستا مورد ارزیابی قرار می­دهند. سی.ان.ان ـ به همراه سایر رسانه­های آمریکا ـ با تبلیغات گسترده و تکراری خود در این زمینه، در صدد القای خطر ناشی از اقدامات تروریستی ایران و ارائه چهره­ای خشونت­طلب از رژیم جمهوری اسلامی ایران است. مسائل مربوط به نقض حقوق بشر در ایران نیز از دیگر مواردی است که در رسانه­های آمریکایی و به ویژه سی.ان.ان بسیار بدان پرداخته می­شود. کشورهای غربی و به ویژه آمریکا، مدعی وضع قواعدی در جهت رعایت حیثیت انسانی و حقوق طبیعی بشریت هستند، در حالی که وضع این قواعد بدون توجه به ارزش­های حاکم بر سایر جوامع، تنها ارزش­های جوامع غربی را به عنوان قواعد حقوق بشر مورد توجه قرار می­دهند. گزارشگران سی.ان.ان همچون کریستین امانپور بارها با اشاره به مسأله حجاب، آن را فاجعه­ای در حق زنانی که در ایران زندگی می­کنند، عنوان کرده­اند.مسلماً هدف اصلی از تکیه بر مسائلی چون عدم رعایت حقوق بشر در ایران، تنها می­تواند تخریب وجهه و تاریخ ایرانیان باشد. البتهسی.ان.ان و سایر شبکه­های خبری آمریکا، در اصل اسلام را هدف قرار داده­اند و به دنبال آن هستند که اسلام را مکتبی جنگ­طلب، آتش­افروز و عقب­مانده جلوه دهند. در مجموع اهداف استراتژیک رسانه­های آمریکا علیه ایران را می­توان بدین شرح بیان نمود:

ـ ارائه چهره مخوف از اسلام و جمهوری­ اسلامی در نزد افکار عمومی جهان به خصوص غرب.

ـ ترسیم ایران به عنوان محور شرارت در منطقه و جهان.

ـ ناکارآمدی دین در اداره جامعه و چالش مشروعیت.

ـ ارائه تصویر آرمانی از ارزش­های آمریکایی و لیبرال دموکراسی آمریکا.

ـ تلقین به روز اجماع جهانی علیه ایران.

 

 فاکس نیوز و تحولات ایران

در کنار سایر دستگاههای ضد ایرانی که در آمریکا و علیه منافع جمهوری اسلامی ایران تلاش می کنند، فاکس نیوز در صدر همه آنها قرار داشته و حتی از لابی های صهیونیستی نیز متعصبانه تر نسبت به انعکاس واقعیت های ایران عمل کرده است. فاکس نیوز با داشتن صبغه امپریالیستی، صهیونیستی و ضد ایرانی همواره سعی داشته است تا ایران و ایرانیان را از دیدگاه خود به جهانیان، مردم آمریکا و حتی سیاستمداران و رهبران این کشور معرفی کند و در این مسیر افراط و تفریط های زیادی نموده است.

فاکس نیوز از کوچکترین اقدامات گرفته تا بزرگترین اقدامات و گسترده ترین تحلیل ها سعی کرده همواره یک چهره خشن و جنگ طلب و ضد حقوق بشری از ایران ارائه دهد. شبکه فاکس نیوز صحنه هایی را نشان می دهد که در آن تعداد زیادی از ایرانیان در خیابانها و در مناسبت هایی مانند 22 بهمن شعار «مرگ بر آمریکا» سر می دهند و سعی دارد از این طریق مردم ایران را ضد آمریکایی به تصویر بکشد تا از این رهگذر بتواند افکار عمومی آمریکا و همچنین نظر رهبران این کشور را برای حمله به ایران، جهت بدهد. فاکس همچنین صحنه های متعددی از سنگسار کردن افراد را نشان داده است.

موضوع برنامه هسته ای ایران نیز بارها موضوع برنامه های شبکه فاکس نیوز بوده و این شبکه سعی کرده که خطر برنامه هسته ایران را به گونه ای مطرح سازد که تهدید آن برای همگان درک شود. این شبکه با پی گیری روز به روز برنامه هسته ای ایران، یک تقویم از پیشرفت های آن تهیه کرده است. فاکس نیوز همچنین بارها ادعا کرده که ایران با درست کردن بمب هسته ای فاصله ای ندارد و دنیا و در صدر آمریکا باید برای جلوگیری از این وضعیت اقدامات جدی بکنند. فاکس نیوز شاید از معدود رسانه هایی باشد که همواره بر طبل جنگ می کوبد.

حتی شبکه فاکس نیوز با نزدیک شدن به پایان دوره ریاست جمهوری بوش و از دست دادن امید یک اقدام نظامی از سوی آمریکا علیه ایران، در یک اظهار نظر بی سابقه در سال 2007 اعلام کرد که ایران تا سال 2015 می تواند به آمریکا حمله کند.

فاکس نیوز حتی به این هم بسنده نکرده و در یکی از برنامه های خود تحت عنوان Live Desk ادعا کرد که ایران تمام دشمنان آمریکا را دور خود جمع کرده است. مجری فاکس در این خصوص گفت که بسیاری از افراد که از بوش انتقاد دارند انتقادشان این است که وی برای مهیا کردن و جلب حمایت آمریکا یی ها برای جنگ کاری نکرد. جنگ علیه آمریکا و جهاد علیه آمریکا صرفا به یک کشور متمرکز نمی شود . ایران به این جنگ نزدیک است. ایرانی ها نه تنها فریاد "مرگ بر آمریکا" سر می دهند بلکه احمدی نژاد هم وجود دارد که تمام دشمنان ما را جمع کرده است چه این دشمن فیدل کاسترو باشد ، چه دانیل اورتگا از نیکاراگوئه باشد یا حزب الله باشد. احمدی نژاد تلاش می کند که نوعی ائتلاف تشکیل دهد ، هوگو چاوز یکی از افرادی است که در این ائتلاف وجود دارد ، فیدل کاسترو هم همین طور. اگر آمریکا از عراق عقب نشینی کند این کشور را تحویل ایران داده است.»

در همین برنامه، مایک بیکر مامور سابق مخفی سیا گفت که مشکلی که وجود دارد مشکلی چند لایه ای است . ایرانی ها به دنبال موضوعات مربوط به خود در عراق هستند همانطوری که عراقی ها و سوری ها هم به دنبال موضوعات خود هستند . ما مدت ها است که درحال از دست دادن نفوذ خود هستیم . زمانی که ما در آمریکا درباره این مسائل صحبت می کنیم فراموش می کنیم که سایر عوامل در عراق بازی می کنند. ساختاربانکی در عراق افتضاح است اینکه ایرانی ها می خواهند شعبه بانک ملی را در عراق افتتاح کنند اقدامی بسیار بسیار هوشمندانه است . این مساله برای آمریکا مشکلات زیادی پدید خواهد آورد ایرانی ها می خواهند موقعیت خود را بهبود بخشند .

فاکس نیوز در یکی دیگر از برنامه های خود گزینه های حمله نظامی به ایران را مورد بررسی قرار داد این درحالی است که اساسا حمله به ایران به هیچ وجه در دستور کار رهبران آمریکایی نبوده و نیست. یکی از مصاحبه شوندگان در این برنامه اظهار داشت که اکنون ایران  حامی عمده تروریسم است و تواناییبیشتری در نمایش قدرت خود دارد و در نتیجه مانعی بر سر راه پیروزی درجنگ باتروریسم است. البته ما بی هیچ تردیدیاز تغییر رژیم درایران  حمایت می کنیم و در این خصوص باید از گروههای هوادار مردمسالاری از نظرمالی حمایت کرد. گزینه نظامی را در صورت لزوم نمی توان از دستور کار خارج کرد اما باید انتخاب اینگزینه و پیامدهای آن کاملا محاسبه شود.

بر اساس تحلیل های فاکس نیوز هرگونه حمله هوایی مثلا اسراییل به ایران از عملیات حمله بهاوسیراک عراق بسیار پیچیده تر خواهد بود زیرا ایران حتی در مقایسه با عراق فاصلهبیشتری با اسرائیل دارد و نفوذ به این کشور سختتر از عراق است ،  اسرائیل بایدهواپیماهای بیشتری به ایران گسیل کند زیرا این هواپیماها یک مرکز را مشابه اوسیراکعراق هدف قرار نخواهند داد بلکه انها باید  دستکم دوازده  مرکز حفاظت شده هسته ایرا به صورت همزمان در ایران هدف قرار بدهند ،  ازآنجا که تاسیسات هسته ای ایرانزیرزمینی است تقریبا نابودی کامل برنامه  هسته ای ایران ناممکن خواهد بود.[40]

 

آخر الزمان و منجی گرایی و پایان دنیا

منجی گرایی

اگر چه باور به موضوع آخرالزمان و انتظار ظهورمنجی همواره جزء لاینفک حیات فرهنگی و مذهبی عموم ملل جهان و از جمله غرب مسیحی بوده و مشرب‌های مختلف مذهبی علی‌رغم گوناگونی ادبیات و برداشت‌ها به نحوی بر این نکته تأکید داشته و آن را در میان خود زنده نگه داشته‌اند و بر این باورند که در موقعیت و زمانی خاص در آخرالزمان مردی برای رهایی بخشی انسان از عسرت و بحران و آلودگی ظهور خواهد کرد، لیکن مجموعه‌ای از حوادث و عوامل آشکار و نهان از نیمه دوم قرن بیستم میلادی باب گفت‌وگوی گسترده در این باره را گشود و سبب شد تا منابع، آرا و ادبیات موجود اما مسکوت و خاموش و مهجور در صورت‌های مختلف تجدید حیات بیابند و موجب بروز رویکرد جدید و بالنده به موضوع آخرالزمان و منجی‌گرایی شوند. این توجه و رویکرد محدود و منحصر به غرب مسیحی (ساکنین امریکا و اروپای غربی) نبود بلکه به صورت‌های مختلف تجلی و مصادیق این توجه و رویکرد را در اقصا نقاط عالم و از جمله شرق اسلامی نیز می‌توان ملاحظه کرد.

تحولات مختلف و چند وجهی (سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و در عرصة طبیعت) نه تنها مسبب طرح مباحثی چون: آخرالزمان، پایان تاریخ، آینده جهان، حکومت جهانی و جهان آینده و ضرورت آمادگی برای استقبال از منجی موعود شد بلکه، موجب بروز:

۱- ادبیات مخصوص این عناوین در «سینمای غرب»،

۲- توسعه شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی مذهبی به قصد گفت‌وگو دربارة ظهور منجی،

۳- توسعه فعالیت‌های تبلیغی و تبشیری مذهبی با نگرش به آخرالزمان،

۴- ظهور آموزه‌های آخرالزمانی و مذهبی در ادبیات سیاسی سیاستمداران غربی،

و بالاخره؛

۵- بروز موج گرایش به منجی‌گرایی و ادبیات انتظار در میان عموم ملل و نحل منتشر در جغرافیای خاکی جهان شد.

عموم پژوهشگرانی که موضوع بروز بنیادگرایی در غرب و به ویژه امریکا را (طی دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی به بعد) مورد مطالعه قرار می‌دهند به خوبی واقف به نحوة بسط و بروز بنیادگرایی در سینما، رسانه‌های عمومی و فعالیت‌های اجتماعی و حتی سیاسی در غرب هستند.

پایان دنیا

نظریه «پایان دنیا» با گسترش رسانه‌های فراگیر بویژه سینما، به یکی از اهرم‌های موثر کنترل ذهن در ده‌های اخیر تبدیل شده است. این نظریه، گاه صبغه دینی می‌یابد و با «تعیین وقت» برای ظهور منجی یا ضدمنجی گره می‌خورد و گاه رنگ و بوی زیست محیطی به خود می‌گیرد و با «حادثه‌ای طبیعی» عجین می‌گردد و گاهی نیز با فعل بشر و «مکافات عمل» در دوره تمدنی خاص پیوند می‌یابد.

اما در تمام الگوهای «فرجام نگاری» همواره چند عنصر ثابت وجود داشته است: اول پیشگویی و دوم تمهید برای «تغییر». به عبارت روشن در تمام نسخه‌های فرجام‌نگاری در شبکه‌های اجتماعی-رسانه‌ای، همواره زمینه برای مدلی از تغییر مهیا شده است. تغییری که از پیش «طراحی شده» و باور به آن توسط کانونهای معین در قالب «پیشگویی» عمومی می‌شود.

پروژه‌های فرجام نگاری در شبکه های اجتماعی و رسانه ای همواره با «تغییرات سیاسی» کلان پیوند داشته است و توسط کانونهای پشت پرده این سیاستها مدریرت شده است. این پروژه مربوط به امروز نیست و از زمان جنگهای صلیبی تاکنون از سوی کانونهایی خاص مورد استفاده بوده است.

برای عمومیت بخشی به چنین پروژه‌هایی که باور توده‌ها را طلب می‌کند، همواره به نوعی میراث رازآمیز سیاسی یا به عبارت دقیقتر نوعی عرفان سیاسی نیاز است. این عرفان که رنگ و بوی متافیزیکی خود را به صورت اغراق آمیز به رخ می‌کشد، چیزی نیست جز کابالا؛ آیینی که در قرون وسطی با دمیدن در میراث مسیحایی و پیشگویی ظهور عیسی بن مریم، بارها جامعه مسیحی را به منظور مشارکت در جنگهای خانمانسوز یا کوچهای غیرضروری بازی داد و از آن زمان تا کنون به کرات این سناریو را تکرار کرده است.



[1] بیین جایگاه فرهنگ در نظریه های سیاست و روابط بین الملل:فرهنگ به عنوان عرصه ای برای تعامل یا تقابل، ترابی، قاسم و رضائی، علیرضا، فصلنامه تخصصی علوم سیاسی/ شماره سیزدهم/ زمستان 1389

[2] بیین جایگاه فرهنگ در نظریه های سیاست و روابط بین الملل:فرهنگ به عنوان عرصه ای برای تعامل یا تقابل، ترابی، قاسم و رضائی، علیرضا، فصلنامه تخصصی علوم سیاسی/ شماره سیزدهم/ زمستان 1389

[3] همان

[4] همان

[5] همان

[6] همان

[7] همان

[8] همان

[9] جهانبگلو، رامین؛ تفاوت و تساهل، تهران، نشر مرکز، 1380، ص 151. 

[10] عابد الجبرى، محمد؛ برخورد تمدن¬ها - آینده روابط، ترجمه تقى محمدپور، همشهری ماه، 1385، ش43، ص71.

[11] عماره، محمد؛ تمدن¬هاى جهانى، تدافع یا برخورد؟، ترجمه محمد میرزایى الحسینى، پگاه حوزه، ش431، ص17.

[12]  هانتینگتون، ساموئل؛ نظریه برخورد تمدن ها، ترجمه مجتبی امیری وحید، تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امورخارجه، 1382، ص 179.

[13]  عظیمی، حسین؛‌ توسعه‌ و ارتباط‌ آن‌ با تمدن‌، اجلاس‌ بررسی‌ راه¬های‌ عملی‌ حاکمیت‌ وجدان‌کاری‌ و انضباط‌ اجتماعی، تهران، دانشگاه تهران، 1380، ص30.

[14]   رونالد، انگلهارت؛ و پیپا، نوریس؛ برخورد واقعی تمدن¬ها، ترجمه مهدی حجت، تهران، اندیشه، 1387، ص66.

[15] هانتینگتون، ساموئل؛ پیشین، ص 184.

[16] همان، ص 251.

[17]  منصور، ایوب؛ برخورد تمدن¬ها: بازسازى نظم نوین جهانى، ترجمه صالح واصلى، انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه شیراز، 1380، دوره اول، شماره3، ص45.

[18] همان، ص 373.

[19] تافلر، الوین‌؛ و هایدی؛ جنگ‌ و پادجنگ، ترجمه مهدی بشارت، تهران، اطلاعات، 1374، ص 212.

[20]  صدری، احمد؛ خواب‌ چپ‌ هانتینگتون‌، تهران، سریر، 1379، ص90.

[21] ترویانف، ایلیا؛ و هوسکوته، رانجیت؛ امتناع از نبرد، ترجمه مویدپور مریم، تهران، نگاه نو، 1387، ص45.  

[22] the end of history and the last man

[23] غلام رضا علی بابایی، فرهنگ روابط بین الملل، ص57، تهران :انتشارات دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، 1383ش.

[24] همان .

[25] .محمد توحید فام، فرهنگ در عرصه جهانی شدن؛ چالش ها و فرصت ها، ص219، تهران :انتشارات روزنه، 1381ش.

[26] رامین جهانبگلو، نقد عقل مدرن، ص78، تهران :انتشارات فروزان، 1380ش.

[27] همان، ص101.

[28] نقد عقل مدرن، ص101.

[29] مجموعه مقالات همایش بین المللی گفتگوی تمدنها از منظر جوانان، انتشارات بین المللی الهدی، 1382

[30] همان

[31] همان

[32] نظریه سازه انگاری امیرمحمدی، محمدی، پایگاه اطلاع رسانی سیاست بین الملل ipno.ir

 

[33] همان

[34]  پایگاه اطلاع رسانی سیاست بین الملل ipno.ir

 

[35] هژمونی رسانه ای و تهدید ابعاد امنیت ملی رضا سیف پور، پایگاه اطلاع رسانی سیاست بین الملل ipno.ir

[36] هژمونی رسانه ای و تهدید ابعاد امنیت ملی رضا سیف پور، پایگاه اطلاع رسانی سیاست بین الملل ipno.ir

[37] همان

[38] نقـش رسانه هـای غـرب در شکل گیری اسلام هراسی، پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی

[39] همان

[40] نقد رسانه های غربی، پایگاه اطلاع رسانی موسسه چسم انداز توسعه و امنیت

  • سید حسن موسوی فرد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی